#_ستاره_پنهان__پارت_255
نیم خیز شدم و با تعجب گفتم: تو این حرف ها رو باور کردی؟!
-تحقیق کردم.
-فکر نمی کردم انقدر خرافاتی باشی!
-هیچی تو این دنیا تصادفی نیست.
-خب؟
-آخرین باری که با پدر بزرگت حرف زدم، فهمیده بود دنبال اصل ماجرام. هر چی می دونست بهم گفت.
-آقاجونم آخرها چرت و پرت می گفت.
-بگیر بخواب.
-بگو؟
-چی بگم؟ تو که باور نمی کنی... اصلاً نمی خواستم واقعیت رو بهت بگم که نگران نشی، ولی مجبورم کردی.
-چه ربطی به من داره؟
-قالیچه.
-...
-پدر بزرگت نمی خواست من خودم رو تو دردسر بندازم. بهم گفت نمی دونه قالیچه کجاست. عمه هم چیزی به من نگفت. شاید آخر عمرش پشیمون شد و حرف قالیچه رو تو وصیتش آورد. نمی دونم.
-قصه تعریف نکن! راست بگو.
-اصلاً نباید بهت می گفتم.
romangram.com | @romangram_com