#_ستاره_پنهان__پارت_254
دستم رو پرت کرد که نزدیک بود اشکم در بیاد. تشکش رو به سمت پنجره برد و برق رو خاموش کرد. من گفتم: بچه ی من هم هست.
در حال باز کردن تای لحاف گفت: چقدر هم که برات مهمه!
-نگه اش هم دارم به تو نمیگم.
-من خر نیستم که نفهمم.
لحاف رو روی سرش کشید. هنوز عقد نکرده بودیم و داشتیم درباره ی بچه ای که نداشتیم بحث می کردیم! من باید یه فکری به حال این احساسات لحظه ایم می کردم که هر چیزی رو جلوی زبونم می آورد. دراز کشیدم و پتو رو تا شونه هام انداختم. چند دقیقه بعد گفتم: کجا رفته بودی؟
کامل زیر لحاف بود و جوابم رو نداد.
-میگم صبح کجا رفتی؟
از همون زیر گفت: دنبال زمین.
-این دروغ ها رو به عمه عطیه بگو، نه من.
سرش رو بیرون آورد و گفت: دروغ نگفتم.
-واسه چی دنبال زمینی؟ مزرعه؟!
-نه.
-چرا واقعیت رو به من نمیگی؟
-چون خودم هم نمی دونم.
-دنبال چی هستی؟
-می خوام این نفرینی که میگن رو باطل کنم.
romangram.com | @romangram_com