#_ستاره_پنهان__پارت_253


با لحاف و تشکش توی اتاق اومد. یه اتاق هجده متری پر از پشتی. با یه طاقچه ی تزئینی و دو تا پنجره. تشکش رو بین مال من و پنجره ی رو به جنوب انداخت و گفت:من پنجره می خوام.

تشکش به زور جا شده بود و من با تعجب نگاهش کردم که ببینم جدیه یا نه. چشم هاش شیطون شده بود و کاملاً واضح بود که می خواد من رو اذیت کنه. تشکم رو تا وسط اتاق کشیدم که لا اقل به بخاری نزدیک باشم و گفتم: از تو هیچی بعید نیست.

دوباره تشکش رو نزدیک آورد و گفت: اونجا سرده!

اون می خندید و من حرص می خوردم. باز تشکم رو به دیوار ته اتاق چسبوندم و گفتم: این اداها رو واسه یکی دیگه در بیار حاج آقا!

من پتو انداختم و اون تشکش رو به مال من چسبوند و گفت: حلالمی! کی می خواد جلوم رو بگیره؟

صورتش حالا جدی تر شده بود و من گفتم: خجالت نمی کشی؟

-چه خجالتی؟ خودت «بله» رو گفتی.

-مجبور بودم.

-قیافه ت شبیه مجبورها نبود!

-کی بود می گفت همه چی تموم شده؟!... ما که کارمون به عقد نمی رسه، این مسخره بازی ها دیگه چیه؟

-اگه بخوام یه کاری می کنم به التماس بیفتی که عقدت کنم.

صدامون در حد پچ پچ پایین اومده بود و من از حرفش که معنی بدی داشت واقعاً عصبی شدم.

-غلط می کنی! من راهم رو انتخاب کردم. اگر حامله هم بشم، فکر می کنی نگه اش می دارم و به تو التماس می کنم؟!

«تو» رو جوری گفتم که از صد تا فحش بدتر بود. با صورت بهت زده نگاهم می کرد و من کم کم می فهمیدم حرف بدی زدم. چشم های روشنش ناراحت شد و گفت: منظورم این نبود!

ناراحتیش بیشتر شد. مچم رو گرفت و نشونم داد.

-می دونم هر کاری ازت بر میاد. به خودت رحم نکردی؛ به بچه ی من رحم می کنی؟!

romangram.com | @romangram_com