#_ستاره_پنهان__پارت_252


ابروم رو بالا انداختم و گفتم: کی به تو نگاه می کرد؟

عمه چشم هاش رو باز کرد و تلوزیون رو که صداش خیلی پایین بود، خاموش کرد. به سمت کمد دیواری رخت خواب ها رفت و گفت: این شب ها خوابم نمی بره.

پرسیدم: چرا؟

-به تنهایی عادت دارم.

با ابروی بالا رفته به میعاد نگاه کردم. داشت ما رو بیرون می کرد؟!! ادامه داد: یکی تو اتاقم بخوابه بدخواب میشم.

-پس من همین جا می خوابم.

-اینجا سرده.

تابلو بود که منظور عمه چیه. مثلاً می خواست یه فرصت دیگه به ما بده.

-کجا سرده؟! خیلی هم خوبه.

با اخم به طرف میعاد که عین خیالش نبود برگشتم که یه چیزی بگه. رو به عمه گفت: میره تو اتاق مهمون. من اینجا می خوابم.

عمه مثل بچه های تخس دوباره گفت: نه. اینجا سرده.

نفسم رو فوت کردم. درباره ی هوش من چه فکری می کرد؟!!

-اتاق مهمان بزرگه. شما هم که محرمید... خواب منو گرفته.

خیلی ریلکس تشک و بالش رو از کمد دیواری برداشت. یعنی انقدر به میعاد اعتماد داشت؟! میعاد بالاخره دل از بشقابش کند. بلند شد و لحاف عمه رو همراهش برد به اتاق و با چمدون و کیف من برگشت. عصبانی نگاهش کردم و گفتم: تو چرا با دمت گردو میشکنی؟!

اخم کرد و گفت: بی خود دلت رو صابون نزن! من که گفتم همه چی بین ما تمومه.

پررو برای من ناز هم می کرد. خوبه اونی که چند بار ردش کرده بود من بودم! وسایلم رو توی اتاق مهمان برد و وارد دستشویی شد. ظرف ها رو جمع کردم و لحاف و تشکم رو به اتاق مهمان بردم. لولو خرخره که نبود.

romangram.com | @romangram_com