#_ستاره_پنهان__پارت_251


میعاد حرفی نزد. دلم می خواست واکنشش رو ببینم. عمه دوباره گفت: نکنه آقاش راضی نبود؟!

-منو نمی خواد.

-تو چی؟

سکوتش طولانی شد. به سمت چرخ برگشتم و بقیه ی کارم رو انجام دادم. عمه بیرون اومد و چند دقیقه بعد میعاد با تیشرت و شلوار ورزشی و یه حوله روی سرش اون طرف اتاق نشست. لباس های حاضر شده ی عمه رو تا کردم. چرخ رو به گوشه ی اتاق هول دادم و به میعاد گفتم: غذات رو چراغه.

-خودم ور دارم؟!

-نه. دکمه ش رو بزن؛ پرواز می کنه میاد.

اخم کرد و گفت: سیرم.

حوله رو برداشت و موهای سیخ سیخش رو هم درست نکرد. عمه که در حال چرت زدن بود گفت: من میارم.

به لبخند پیروزمندانه ی میعاد نگاه کردم و بلند شدم. ظرف های غذا رو جلوش گذاشتم و گفتم: می خوای قاشق هم بذارم تو دهنت؟

-بدم که نمیاد. زحمتت نیست؟

چشم هام رو درشت کردم و با سر به عمه اشاره کردم که سرش رو به دیوار تکیه داده بود و پلک هاش رو بسته بود. کنارش نشستم.

با خنده بشقاب رو برداشت و گفت: تو نمی خوری؟

-ما خوردیم.

-گفتم شاید از دلواپسی من چیزی از گلوت پایین نرفته.

به صورتم خیره شد. دیدم داره از چشم هاش زیادی کار می کشه، گفتم: شناختی؟

مشغول خوردن شد و من به زور خودم رو کنترل کردم که به موهاش دست نزنم. اینطوری که روی هوا بود خیلی بانمک شده بود. سرش رو بلند کرد و گفت: شناختی؟

romangram.com | @romangram_com