#_ستاره_پنهان__پارت_250


لبخند زدم و گفتم: تنهایی سخته؟

آه کشید و گفت: دختر چی بگم؟ تا حالا که گذشت. ترسم از بقیه ی عمره. پیری و هزار دردسر.

خیلی دلم سوخت. خودم به خاطر شرایطم خواستگار نداشتم. بارها و بارها به این فکر کرده بودم که آینده م چی میشه. چطور گلیمم رو از آب بیرون بکشم. وقتی پیر شدم کی از من مراقبت می کنه... از این به بعد اوضاعم بدتر هم می شد.

-ترس برای چی؟ بابام هست، عموم، عمه م، ما.

سر تکون داد و من دسته چرخ قدیمی رو چرخوندم. صدای چرخ با صدای باز شدن در قاطی شد. خیلی ناراحت تر از این حرف ها بودم که نگاهش کنم. این موقع چه وقت اومدن بود؟! صدای سلامش رو شنیدم که عمه جواب داد. سایه ش روی پارچه ی جلوم افتاد. سرم رو بلند کردم و هیکل غرق آب میعاد رو رو به روم دیدم. عمه با تعجب پرسید: چی شده؟

میعاد در حالیکه پالتوش رو روی دستش آویزون کرده بود گفت: یه کم قدم زدم.

عمه: مگه ماشین نداشتی؟

میعاد: پیاده شدم.

عمه مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشه گفت: بیا. بیا کنار چراغ.

میعاد ساکش رو از روی زمین بلند کرد و به سمت اتاق رفت. همزمان گفت: میرم لباس عوض کنم.

به عمه نگاه کردم که نگران به نظر می رسید. پیرزن رو توی دردسر انداخته بودیم. بلند شد و به اتاق مهمان که حالا مال میعاد بود، رفت. یک دقیقه بعد که فضولی بهم فشار آورد، بلند شدم و دنبالشون رفتم. کنار در گوش ایستادم. صداشون آروم بود. میعاد گفت: نگران چی؟

-چه کاری داشتی از صبح تا حالا؟

-باید جایی می رفتم.

-مگه نگفتی قدم زدی؟

بعد از چند ثانیه سکوت جواب داد: چی می خوای بدونی عمه عطی؟

-پسر گلم!... چکار کردی زنت ازت فراریه؟

romangram.com | @romangram_com