#_ستاره_پنهان__پارت_240
-زحمت نکشید.
عمه از پله ها بالا رفت و میعاد هنوز با اون پالتوی قهوه ای بلندی روی شونه هاش انداخته بود، دم در ایستاده بود و سرد و تلخ نگاهم می کرد. باید همین امشب وسایلم رو جمع می کردم و می رفتم. هیچ برنامه ای نداشتم ولی کار دیگه ای نمی شد کرد. پالتو رو از روی شونه هاش برداشت و طبق عادتش به ساعدش آویزون کرد. اخم کردم و از پله ها بالا رفتم. با سرعت دنبالم اومد. قدم هاش پله های فلزی رو تکون می داد. من هم سرعتم رو بیشتر کردم. هنوز به وسط پله ها نرسیده بودم که بهم رسید. دستش رو دور کمرم انداخت و عقب کشید. با صدای عصبانی زیر گوشم گفت: از شوهرت استقبال نمی کنی؟
واقعاً ترسناک شده بود. جیغ کوتاهی کشیدم. سریع ولم کرد. بقیه ی پله ها رو تند طی کردم و وارد خونه شدم. عمه با تعجب گفت: چی شد؟
در حالیکه واقعاً هول شده بودم گفتم: نزدیک بود بیفتم.
سریع داخل اتاق رفتم و در رو بستم. صدای خوشامد گویی عمه هنوز هم شنیده می شد. مشغول قدم زدن توی اتاق شدم. عجب گیری افتاده بودم. 15 دقیقه بعد که از اتاق بیرون اومدم عمه آروم گفت: هیس. گفتم بخوابه. این همه رانندگی کرده. خسته ست.
دو ساعت پشت فرمون نشسته بود. چه کار خطیری کرده بود! هر جا پا میذاشت کشته مرده پیدا می کرد ولی کسی مثل من اون روش رو ندیده بود. فکری به ذهنم رسید. همین الان می تونستم برم. قبل از اینکه گندش در بیاد. روز بود و خطری هم نداشت. به سمت اتاق رفتم که وسایلم رو جمع کنم؛ عمه گفت: میای این وسیله ها رو جا به جا کنیم.
اول به عمه و بعد به ساعت نگاه کردم. هنوز دیر نبود. همراهش وارد آشپزخونه شدم. هر جور خوراکی و خوار و باری پیدا می شد. عمه گفت: هی میگم من یه نفر آدم، خرجی ندارم. باز هر کی به من سر میزنه خودش رو تو خرج میندازه.
-شما بشین. من جمع می کنم.
تمام نایلون ها رو خالی کردم و هر کدوم رو سر جاش گذاشتم. سعی کردم با آرامش کامل انجام بدم چون تمام مدت عمه نگاهم می کرد. وقتی از آشپزخونه بیرون رفتیم عمه یه استکان چای از سماور گوشه ی نشیمن برام ریخت و گفت: دستت درد نکنه. اگه من هم بچه م میشد؛ الان نوه م سن تو بود.
دلم براش سوخت و استکان رو گرفتم. اول چای می خوردم و بعد ازش خداحافظی می کردم. قند برداشتم و گفتم: همیشه سر میزنه؟
-هر وقت بتونه میاد. آخه می خواد این اطراف زمین بخره.
-زمین! برای چی؟
-می خواد مزرعه بزنه... چه می دونم خاکش باید جور باشه.
-آهان.
جرعه ای خوردم و گفتم: حتماً بذر خاصی رو می خواد بکاره.
-آقام تو دشت جلوی ده بنشن می کاشت. ولی اون زمین ها انگار به کارش نمیاد.
romangram.com | @romangram_com