#_ستاره_پنهان__پارت_239
-برو منتظره.
-تو رو خدا خاموش نکن. مامان داره می میره از دلواپسی.
-نگران من نباشید. م*س*تقر شدم بهت زنگ می زنم. خدافظ.
قطع کردم و گوشی خاموش رو با ناراحتی ته کیفم انداختم. این هم از عید امسال.
عمه در رو پشت سر مهمون هاش بست و گفت: آمدی استراحت کنی، شدی مهمون دار من!
-من که کاری نمی کنم.
روی پله ها نشست و گفت: سه روزه سر پایی.
کنارش نشستم و گفتم: خونه ی خودمون هم وضع همین بود. خاله هام هر سال از شیراز میان. خونه پر از مهمونه.
حتماً مامان کلی قصه درباره ی نبودن من براشون تعریف کرده بود. همین دید و بازدید ها باعث می شد وقت زیادی برای گشتن دنبال من نداشته باشند. برای اینکه فکر و خیال نکنم سرم رو با کارهای خونه ی عمه گرم کرده بودم. به موزائیکهای کف حیاط که گلی شده بود اشاره کردم و گفتم: بشورم؟
-نه دختر گلم. باز کثیف میشه. هوای اول باهاره.
هوا خیلی خنک و دلچسب بود. گاهی بارون می بارید. گاهی مه می اومد. زنگ در برای دومین بار توی امروز به صدا در اومد. 11:30 صبح بود. روز دوم نوروز. مهمون های عمه از اهالی روستا یا فامیل های دور بودند. بعضی هاشون رو دورادور می شناختم. خواستم بلند بشم که عمه گفت: من باز می کنم.
بلند شدم که اتاق و ظرف های وسط رو جمع و جور کنم که در باز شد و نفس من بند اومد.
* اصطلاح محلی طالقانی. منظور آدم فضول و سخن چین.
این موقع سال اینجا چکار داشت؟! عمه که از ذوق زیاد محلی حرف می زد، ب*غ*لش کرد و احوال خانواده و سه نسل قبلش! رو هم پرسید. میعاد هم با خوشرویی جواب داد. عمه از جلوی در کنار رفت و من نفس عمیقی کشیدم. دلم نمی خواست شبیه قناری های توی لک به نظر برسم. به خصوص وقتی اون انقدر بی تفاوت بود که تو این موقعیت به مسافرتش هم برسه و خوشحال هم باشه. همین که وارد حیاط شد چشمش به من افتاد و خشکش زد. دست هام رو توی جیب سارافون خاکستریم گذاشتم و ابروم رو بالا انداختم. جلوتر اومدند. عمه به من اشاره کرد و گفت: دختر آقا محمود رو می شناسی؟
میعاد سر تکون داد و با اخم گفت: نه زیاد.
شبیه همون موقع ها توی شرکت شده بود که نمی خواست به من رو بده. دیگه برام مهم نبود. عمه گفت: بیا بالا. خوش اومدی... میرم تو اتاق چراغ بذارم.
romangram.com | @romangram_com