#_ستاره_پنهان__پارت_238
-ای وای... با ما چکار کردی سحر؟! کجا میرید؟
-من حالم خوبه. پول هم دارم. چرا گریه می کنی؟
-به خدا با بابا حرف زدم. خودش هم ناراحته. بیا خونه. دیگه حرف پسره رو هم نمی زنیم. فقط بیا.
-میعاد چطوری فهمید؟
-بابا بهش گفت پشیمون شدیم. اومد خونه، مجبور شدیم راستش رو بگیم.
می تونستم قیافه ش رو تصور کنم. احتمالاً خیلی عصبانی شده بود. شاید داد و بیداد راه انداخته بود.
-چکار کرد؟
ساغر سکوت کرد و دوباره گفتم: چی شده؟
-...
نگران شدم و گفتم: چرا حرف نمی زنی؟
-هیچی.
-یعنی چی؟ بلایی سرش اومده؟
با ناراحتی گفت: اصلاً به روی مبارکش هم نیاورد. حق با تو بود. به درد تو نمی خوره... مثل از خدا خواسته ها رفت.
اشک توی چشمم جمع شد. خود ساغر هم ناراحت بود. باید می دونستم مغرور تر از این حرف هاست. اصلاً شاید یه ذره هم من رو نمی خواست و فقط دنبال قالیچه بود. ساغر آهسته گفت: مادرشوهرم اومد. خبر ندارند.
-از قالیچه نپرسید؟
-نه. سریع رفت.
romangram.com | @romangram_com