#_ستاره_پنهان__پارت_237


خنده م گرفت و وارد خونه شدم. حتماً الان همه نگران من شده بودند. می دونستم که تبریک عید رو بهانه ی پرسجو درباره ی من کرده بودند و قبل از عید نمی خواستند آرامش پیرزن رو به هم بزنند. پس احتمال نمی دادند که من اینجا باشم وگرنه تا الان اومده بودند.

گوشیم رو از کیفم بیرون آوردم و روشن کردم. از صبح به جونم افتاده بود که روشن کنم و ببینم میعاد در چه حاله. بر خلاف انتظارم فقط 7 تا sms رسیده بود که هیچ کدوم از میعاد نبود. دلم برای دلتنگیم سوخت. می خواستم بهش بگم بیاد دنبالم ولی حتی سراغم رو نگرفته بود. ساغر و هانی و مهدیس نگرانم بودند، امین تشویقم کرده بود، امیر فحش داده بود و گفته بود «جرأت داری برگرد».

از حرفش خندیدم و یه sms به ساغر دادم: برو یه جای خلوت.

به ثانیه نکشید که زنگ زد و سریع جواب دادم: سلام.

-سحر چکار کردی؟!

-کجایی؟

-تو پارکینگم. تو کجایی؟

-خونه ی یکی از دوست هام. نگران نباش.

-کدوم دوست؟ من به هانیه و مهدیس سر زدم.

-چرا داد می زنی؟

صداش رو آروم تر کرد و گفت: می دونی چه به روز ما آوردی؟

-...

-تو رو خدا بگو کجایی؟

بغض کرده بود. ناراحت شدم ولی چکار می شد کرد؟! می دونستم حتماً به مامان میگه و جدی گفتم: خونه ی دوستم. دانشجوی شهرستانیه. شما نمی شناسید. قراره باهاش برم.

با ناله گفت: چه جور آدمیه؟ چطور بهش اعتماد کردی؟

-دختر خوبیه. بعد از تعطیلات از تهران میریم.

romangram.com | @romangram_com