#_ستاره_پنهان__پارت_236


عمه بعد از احوالپرسی و تبریک عید سکوت کرد و بعد نگاه معنی داری به من انداخت. دستم رو روی لبم گذاشتم. شاید چیزی درباره ی من بود. عمه گفت: نه، سلامتی، خبر خیره. امسال سرم خیلی خلوته.

دوباره به من نگاه کرد و بعد از مکث گفت: شاید هفته ی دوم نوه های مصطفی سر بزنند... خیلی ممنون... ناهید خانم با بچه ها بیایین، هوا خوبه... سلام برسون... خدانگهدار.

تمام مدت بهش زل زده بودم. گوشی رو گذاشت و به من اخم کرد. خواستم بهونه ای بیارم که با ناراحتی گفت: مادرت خبر نداشت!

-اگر می گفتم نمی ذاشت.

-من از دروغ هیچ خوشم نمیاد.

-ببخشید.

روش رو برگردوند و من گفتم: من نمی خوامش. حرفم رو باور نکردند. اگر می موندم مجبورم می کردند.

دوباره نگاهم کرد و گفت: لعنت بر شیطون. دم عیدی دل خانواده ت رو خون کردی!

-می موندم یه عمر دل خودم خون می شد.

و توی دلم گفتم «نه که الان خون نیست». جواب داد: خیر و صلاحت رو می خوان. مگه پسر چه عیبی داشت؟

شونه بالا انداختم و فقط گفتم: من نمی خوامش.

«لا اله الا الله» گفت و بلند شد. به سمت در رفت و از جالباسی پشت در چادرش رو برداشت. چادر کمری رو از کمرش باز کرد. پیراهن نو پوشیده بود. چادر بیرون رو روی سرش انداخت و به جای گره، گیره ی نگین دار به روسریش زد. عینکش رو از رویطاقچهبرداشت و گفت: میرم به دایه سر بزنم. دیر برم گله می کنه.

دوباره موقع بیرون رفتن گفت: یه خبری بهشون بده. دلشون شور می زنه.

سر تکون دادم و گفتم: چشم به خواهرم زنگ می زنم.

از خونه بیرون رفت. ترسیدم که برای خبر کردن خانواده م بیرون رفته باشه. سریع دنبالش رفتم. هنوز توی حیاط بود که گفتم: عمه! خودم خبر میدم. چیزی به کسی نگید.

اخم کرد و به محلی گفت: من دور دوره جادو * نیستم!

romangram.com | @romangram_com