#_ستاره_پنهان__پارت_235


-نزدیک سال تحویل گلعذار سمنو میاره.

-خودشون درست می کنند؟

-بله. مهمون نداره، میاد دور هم باشیم.

لبخند زدم و گفتم: چه خوب.

از دوست های بچگی عمه بود که با بچه هاش تهران زندگی می کرد . تابستون و عیدها می اومد. دو روز گذشته رو من با بی تابی و تحت نظر گرفتن تلفن گذرونده بودم و عمه ظاهراً خوشحال بود و به پا و کمرش استراحت می داد. زنگ در به صدا در اومد و من گفتم: باز می کنم.

در حالیکه از پله ها پایین می رفتم صدا زدم: کیه؟

صدای زنی گفت: باز کنید.

هر دو خانوم مسن با دیدن من تعجب کرده بودند. عمه معمولاً مهمون نداشت به خصوص روز عید. عمه از بالای پله ها گفت: بفرمایید.

کنار رفتم تا مهمون ها وارد بشند. یکی از خانوم ها رو به من با لهجه ی با مزه ای گفت: ما مهمون قبل از سال تحویلیم.

لبخند زدم و گلعذار خانوم به عمه گفت: برادرزاده ته؟

-نوه ی مرتضی.

چای و میوه رو جلوی خانوم ها گذاشته بودم و مشغول ریختن سمنو تو ظرف اصلی بودم. کارهای خونه آرومم می کرد. از بس به خاطره های جوونیشون خندیده بودم که اشک توی چشم هام نشسته بود و دلم درد گرفته بود. این ها از من و مهدیس و هانی هم باحال تر بودند. عمه در حالیکه صدای تلوزیون رو زیاد می کرد گفت: بیا دخترم. الان تحویل میشه.

حالا جو آروم تر شده بود. ظرف رو سر جاش گذاشتم و کنارشون نشستم. سفره رو مرتب کردم و به تلوزیون زل زدم. تمام تلاشم رو می کردم که فکرم به هیچ سمتی منحرف نشه. دعای قبل تحویل سال پخش می شد و هیجان جالبی بین همه افتاده بود. وقتی توپ شلیک شد و آهنگ عید پخش شد، من دلم می خواست بزنم زیر گریه. نفس عمیقی کشیدم که بی شباهت به آه نبود. عمه صورتم رو ب*و*سید و گفت: ایشالا همه ی جوون ها سپیدبخت بشند.

هر سه به من چپ چپ نگاه می کردند. به زور لبخند زدم و عید رو تبریک گفتم که از این تابلوتر نباشم.

مشغول گفتگوهای معمولی درباره بچه ها و عید و هوا و مهمون های توی راهشون شدند و من با سبزه ای که خود عمه گذاشته بود ور می رفتم. اگر می دونستم دوری ازش انقدر سخته، بیشتر فکر می کردم. اما دوباره به خودم نهیب زدم. نباید پشیمون می شدم. نه حالا.

همین که عمه از بدرقه ی مهمون هاش برگشت تلفن زنگ خورد و من دوباره گوش هام رو تیز کردم و نزدیک رفتم. دعا کردم که از طرف خونه ی ما نباشه ولی من کجا شانس آورده بودم که این دومیش باشه؟!

romangram.com | @romangram_com