#_ستاره_پنهان__پارت_241


سر تکون دادم و بقیه ی چای رو خوردم. صدایی از عقب گفت: منم چایی.

من نفسم رو فوت کردم و عمه با خنده گفت: بیا بشین. خوابت نبرد؟

-نه. خسته نیستم.

کنار من نشست و عمه براش چای ریخت. تمام تلاشم رو می کردم که ذهنم به سمت ب*و*سه ی توی اتاق منحرف نشه. برای من که اولین تجربه م بود، خیلی سخت می گذشت. استکان رو از عمه گرفت. چشمم به دستش افتاد. به حلقه ای که براش خریده بودم و توی نور برق می زد. دلم گرفت. آستینم رو پایین تر کشیدم که حلقه ی خودم پیدا نباشه. به سمت من برگشت و پرسید: چرا خانواده نیومدند؟

توی دلم فحش دادم و گفتم: مهمان از شهرستان داشتیم.

-چه جالب! شنیده بودم امر خیری در پیش دارید!

یه لبخند مسخره زدم و گفتم: منتفی شد.

-چرا؟ چه عیبی داشتند؟

با حرص گفتم: سر تا پاشون عیب بود.

عمه وسط حرفمون گفت: چرا نعیمه خانم نیومد؟

صورت عمه کاملاً متعجب و اخم کرده بود. من سرم رو پایین انداختم و میعاد گفت: مائده حالش خوب نبود.

-به سلامتی.

روش نشد بگه خواهرش پا به ماهه. پررو بازی هاش رو فقط برای من داشت و من هم اصلاً برام عادی نمی شد. رفتنم رو به عصر موکول کردم.

ناهار دست پخت عمه بود و من کوکوسبزی هاش رو خیلی دوست داشتم. مزه ی غذای مادربزرگم رو می داد. خودش گوشه ای خوابیده بود و من منتظر بیرون رفتن میعاد بودم تا بار و بندیلم رو جمع کنم و برم. از خیر خداحافظی کردن با عمه هم گذشته بودم. اما انگار میعاد قصد بیرون رفتن نداشت و توی ایوان به نرده های رو به درخت های بی برگ تکیه داده بود. نرده هایی که به پله ها ختم می شد و روش شیروانی اومده بود. توی نشیمن جلویی نشسته بودم و از پشت شیشه ی در ورود، هیکل محوش رو می دیدم. در نیمه شیشه ای رو باز کرد و بعد از کمی این پا و اون پا کردن، رو به روی من نشست.

بلند شدم تا به اتاقی که وسایل هام توش بود برم که گفت: برگرد خونه، من که همه چیز رو کنسل کردم.

چقدر هم راحت در موردش حرف می زد! به طرفش برگشتم و گفتم: تو که همه چیز رو کنسل کردی؛ برات چه اهمیتی داره من کجا باشم؟

romangram.com | @romangram_com