#_ستاره_پنهان__پارت_222
سفارش هامون رو به مرد میانسالی که اومده بود، داد و من گفتم: از قالیچه ت چه خبر؟
-سلام می رسونه.
تمام مدت به چشم هام نگاه می کرد و این پررو شدن ناگهانیش خیلی جالب بود.
-قسمت نشد خریدار رو زیارت کنم!
-منظورت از این سوال ها چیه عزیزم؟
پوزخند زدم و گفتم: «عزیزم»!
-با من بودی؟
-واقعاً انقدر برات مهمه؟
-سایزهای تو؟ آره مهمه.
با حرص پلک هام رو بستم و باز کردم. لبخند می زد. 5 دقیقه سکوک کردم و دیگه نتونستم طاقت بیارم.
-چرا این بازی رو راه انداختی؟ کافی بود ازم بخوای؟
-حالا نمیشه الان بخوام؟
به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد: البته اینجا که نمیشه!
شونه هاش از خنده می لرزید. این از کی تا حالا انقدر شیرین شده بود؟!! برای اینکه زیاد خوش به حالش نشه گفتم: پس نمی خوای درباره ی قالیچه حرف بزنی! باشه، باشه...
مرد با سفارش هامون برگشت و من بعد از رفتنش گفتم: فکر کن من برم خونه و قالیچه رو بسوزونم!
فوری نگاهم کرد. نزدیک بود چنگال از دستش بیفته که سریع سفت گرفتش. دیگه مطمئن شدم یه خبری هست. دوباره گفتم: به چه درد می خوره؟ ارزشی که نداره. جا رو تنگ کرده!
romangram.com | @romangram_com