#_ستاره_پنهان__پارت_221


-اگر پافشاری کنم خانواده م حرفم رو باور می کنن.

با ترس نگاهی بهم انداخت. پوزخند زدم و به شیشه ی جلو اشاره کردم. سریع حواسش رو به خیابون داد. گفتم: همین الان هم باور کردند ولی...

-ولی می خوان تا تنور داغه بچسبونن.

از صراحتش جا خوردم. اصلا نمی دونست چطور با یه دختر حرف بزنه. گفتم: تا حالا کسی بهت گفته حرف زدن بلد نیستی؟!

لبخند محوی زد و گفت: همه!

جلوی در یه کافیشاپ نگه داشت و گفت: پیاده شو.

نگاهی بهش انداختم و گفتم: با این ریش و کیف؟!

ظاهرش خیلی رسمی بود. کیف لپتاپش رو برداشت و گفت: چه ربطی داره؟

پیاده شد و منتظر موند. من هم بعد از پنج دقیقه که دیدم برای منت کشی نمیاد، پیاده شدم. از فاصله ی دور صدای دو تا نارنجک پشت سر هم اومد که یادم انداخت امشب چهارشنبه سوریه. پارسال من و آقاجون خونه ی خودمون بودیم و بقیه برای آتیش روشن کردن به حیاط ما اومده بودند. یادش به خیر. همه جمع بودیم. خیلی خوش گذشت. امین نزدیک بود شمیم رو بسوزونه. شمیم هم آخرش به گریه افتاد و ما تا آخر شب بهش خندیدیم. کافیشاپ فضای تیره و دلگیری داشت. شاید من امروز اینطور حس می کردم. می دونستم این رنگ ها و چیدمان، حتی شیشه های دودی باب سلیقه ی میعاده. منو رو به سمتم هول داد و گفت: چی می خوری؟

-فرقی نمی کنه.

-چیزکیک ولیموناد خوبه؟

-کیک نمی خوام. رژیم دارم.

در کمال تعجب روی بدن من زوم کرد و بعد از بررسی کامل گفت: لازم نیست.

نگاهش به چشم های متعجبم افتاد و با خنده گفت: من باید راضی باشم که هستم.

-من برای خودم زندگی می کنم، نه بقیه!

-من هم «بقیه» نیستم!

romangram.com | @romangram_com