#_ستاره_پنهان__پارت_220
-...
-چی از این بهتر که بگن مجبور شد؟! خیال می کنی چون حرفی نمی زنم یعنی نمی فهمم؟
چیزی نمی گفت. صدام رو شبیه خاله زنک ها کردم و گفتم «دختره خودشو قالب کرد»، «مهندس حروم شد»، «اصلاً به هم نمیان»، «مجبور شد قبولش کنه... بس که آدم خوبیه».
ماشین رو حرکت داد و گفت: آره. حق با توئه!
بغض گلوم رو گرفت و اشک توی چشم هام نشست. انتظار نداشتم با این صراحت قبول کنه. حداقل یه کم دلداریم می داد. دوباره گفتم: این اسمش غرور نیست، خودخواهیه!
یه لحظه نگاهم کرد و گفت: مگه قراره چیزی برات کم بذارم؟ تو چه می دونی من تو چه برزخی گیر کردم؟
-...
-به بابات نمی خورد اهل کتک زدن باشه...
-آره. بابای من بچه ی لاس وگاسه! با این چیزها مشکلی نداره...
حرفی نزد. فقط م*س*تقیم به جلو نگاه می کرد. من چطوری از همچین آدمی خوشم اومده بود! چطور دوستش داشتم! می دونستم این احساس موقتیه. تو شرایطی که این چهار ماه گذرونده بودم و مدام جلوی چشمم بود، طبیعی بود که حسی بهش پیدا کنم ولی محال بود که حسابی روی این احساس باز کنم. دلم می خواست این طور فکر کنم که چون نمی تونسته خانواده ش رو راضی کنه، این نقشه رو کشیده ولی حتی حالا هم نمی گفت که من رو دوست داره!
-واقعا انقدر سخته!
نگاهم کرد و گفت: چی؟
-که دلیل واقعی کارت رو بگی؟
-اول باید... از... اممم... از یه چیزهایی مطمئن بشم.
نفسم رو با حرص بیرون دادم و گفتم: پس تا قبل از اینکه اهمیتش رو از دست بده، بگو!
-حداقل میگی که مهمه.
romangram.com | @romangram_com