#_ستاره_پنهان__پارت_219
سرش رو برگردوند و دوباره حرکت پاش روی سرامیک سفید شروع شد. دو نفر از اتاق بیرون اومدند و نوبت زوج دیگه ای بود که وارد شدند. مدتی توی سکوت گذشت.
-اگه آزمایش هامون به هم نخوره چی؟ دختر مردم رو بدنام کردی!
به سمتم برگشت و با دیدن خنده ی روی لبم، اخم کرد و گفت: چرا نخوره؟
-اومدیم و نخورد!
-غصه نخور. من چه با بچه، چه بی بچه مجبورم بگیرمت.
-ولی من بچه دوست دارم.
چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخت. حرکت پاش تندتر شده بود. دستم رو محکم روی پاش فشار دادم که بس کنه. حسابی جا خورد و به دستم زل زد. شیطنتم گل کرد و دستم رو بر نداشتم. ابروش رو بالا انداخت و کاری نکرد. شیطون نگاهش کردم و دستم رو حرکت دادم. یه لبخند کج و کوله زد و دستش رو روی دستم گذاشت که من سریع دستم رو کشیدم. ریز ریز خندید و زوج از اتاق بیرون اومدند. نوبت ما بود.
وقتی از آزمایشگاه بیرون اومدیم، گفتم: خودم میرم.
-میریم یه چیزی بخوریم.
-میل ندارم.
به صورتم اشاره کرد و گفت: داری از حال میری!
-یه چیزی تو راه می خورم.
دستم رو گرفت و به سمت ماشین کشید. حوصله ی پیاده رفتن نداشتم، سوار شدم. ماشین رو روشن کرد و به حالت اخطار گفت: با من لجبازی نکن وگرنه...
-وگرنه چی؟ دیگه چه بلایی می تونی سرم بیاری؟
-من مغرور تر از تو ام سحر!
-بله. می دونم. آقا به غرورش بر می خورد اگه مثل آدم حرفش رو می زد.
romangram.com | @romangram_com