#_ستاره_پنهان__پارت_223
اخم روی صورتش نشسته بود. آروم گفت: چرا باید این کار رو کنی؟
-فکر کن واسه انتقام.
چنگال رو روی بشقاب گذاشت و با صورت کاملاً جدی گفت: پیشنهاد می کنم این کار رو نکنی.
-چی می خواد جلوم رو بگیره؟ عشق تو؟
-اتفاق هایی که قراره بعدش بیفته!
چشم هاش خیلی عصبانی بود و این فضای گرفته تیره ترش کرده بود. می دونستم که الکی حرف نمی زنه و داره تهدیدم می کنه. با صدای ملایم گفتم: پس راحتم بذار، انقدر سراغم نیا، نمی خوام دور و برم باشی... به قول خودت این شرایط اجباریه!
حرفی نزد و من کیک خوشمزه رو بدون توجه به اخم و تخمش تموم کردم. هر چند خیلی زود آورده بودند و به نظر می رسید تازه نباشه.
فنجون چای رو از عسلی رو به روش بلند کرد و جرعه ای خورد. از دو روز پیش که جلوی در خونه پیاده م کرده بود، یه تلفن هم نزده بود. حتی چهارشنبه سوری رو با یه sms هم تبریک نگفته بود. هیچ خبری ازش نبود تا همین یک ربع پیش که سرزده به دیدنمون اومد و فقط گفت «جواب آزمایش ها رو گرفتم، بریم حلقه بگیریم برای فردا» و همه مون مشکوک نگاهش کردیم.
در حال بررسی تیپ اسپورتش بودم. یه تیشرت آستین بلند اندامی و شلوار جین سرمه ای که کلاً قیافه و هیکلش رو عوض کرده بود. صورتش هم فقط یه ته ریش داشت. توی دلم گفتم «تو روحت! الان وقت این شکلی شدن بود؟!». بابا مچم رو موقع دید زدنش گرفت و گفت: سحر برو کمک مادرت.
بلند شدم و سمت آشپزخونه رفتم. صدای بابا اومد: فردا بیست و هشت اسفنده. چه دفترخونه ای بازه؟! جمعه هم که هست!!
-واسه صبح فردا وقت گرفتم. منزلشون. عاقد خواهرم هم ایشون بود.
مامان در حال چیدن میوه ها توی ظرف بود. نگاه عجیبی به من انداخت و گفت: تو بهش اصرار کردی؟!
عصبانی شدم و گفتم: آره! من بهش گفتم «بیا هر چی زودتر من رو عقد کن!»
امین با اخم و بدون سلام از جلوی بابا و میعاد رد شد و کنار گوش من گفت: چرا انقد هول هول می زنه؟!
شونه بالا انداختم و گفتم: دلم می خواست ساغر هم موقع حلقه خریدن باشه.
مامان: فعلاً که کیوان سر سنگینه.
romangram.com | @romangram_com