#_ستاره_پنهان__پارت_212
-بفرمایید؟
-حالت خوبه؟
-عالی ام. مگه قرار بود بد باشم؟!
-نگرانت بودم. دیشب تا صبح...
-نترس. زنده ام.
حرفی نزد. سکوتش طولانی شد و بعد گفت: فردا میام خونه تون، قرارهامون رو با پدرت بذاریم.
-یه بار خواستگاری کردی و جوابت رو گرفتی.
-ببین...
-بسه دیگه. صد بار دیگه هم بیای من جوابم منفیه. مخصوصاً حالا.
-...
-حالا دیگه می دونم چیزی که برات مهمه اون قالیچه ست.
-نه.
-ممکنه کسی اینجا حرفم رو باور نکرده باشه، ممکنه نتونم ثابت کنم، ممکنه همه بخوان حالا که موقعیت پیش اومده از شرم راحت بشن، ولی...
سینه م درد گرفت و سکوت کردم. به حرف اومد: من نمی خوا...
-خفه!
-باشه. بگو.
romangram.com | @romangram_com