#_ستاره_پنهان__پارت_213
-من تصمیمم رو گرفتم.
-تموم شد؟ من نمی خواستم تو...
قطع کردم. حرفی که باید می زدم رو زده بودم. حرف اون هم دیگه برام مهم نبود. من واقعاً تصمیمم رو گرفته بودم و هر اتفاقی که فردا می افتاد تأثیری روش نداشت.
بلوز و دامن و شال مشکی پوشیده بودم و روی تخت به آینده ای که در انتظارم بود فکر می کردم. اوضاع چشم و گونه و لبم بهتر شده بود اما هنوز زخم ها سر جاش بود. ساغر سر کار رفته بود و صدای آروم صحبت کردن امیر و بابا به گوش می رسید. منتظر بودم که هر لحظه صدای زنگ بلند بشه و میعاد برای حرف زدن با بابا بیاد. در اینکه مادرش به این زودی ها با این جریان کنار نمی اومد، شکی نداشتم. حتی ممکن بود خودش با حرف هایی که پشت تلفن بهش زدم، پشیمون شده باشه. در این صورت کار من رو راحت تر می کرد. مامان، امین رو به زور به مدرسه فرستاده بود که خونه آروم تر باشه. طفلک تا لحظه ی آخر هم به من می گفت «به پسره رو ندیا».
مامان داخل اتاق اومد. با دیدن من اخم کرد و گفت: این چه وضعیه؟!
-باز چیه؟
-چرا مشکی پوشیدی؟
-بهم میاد.
-بلند شو عوض کن، تا نرسیده.
-همین ها خوبه.
بازوم رو کشید که صدای آخم بلند شد. سریع ول کرد و با ناراحتی گفت: عوض کن... به خدا مشکی شگون نداره.
-ولش بابا. حوصله ندارم.
در کمد رو باز کرد و بین لباس ها گشت. یه بلوز صورتی و خاکستری بیرون آورد و گفت: حداقل این رو بپوش.
-مامان! گفتم همین ها خوبه.
-به کسی که می خواستی رسیدی. این کارها چیه؟
پوزخند زدم و اضافه کرد: می خوای گربه رو بکشی؟ این راهش نیست.
romangram.com | @romangram_com