#_ستاره_پنهان__پارت_211


شونه بالا انداختم و ساغر گفت: هیچ مردی حاضر نمیشه اینطوری زن بگیره!

-...

-دوستت داره... وقتی به من زنگ زد که اعتراف کنم، فهمیدم. چطوری نفهمیدی؟ اگر یه کم صبر می کردی مثل آدم می اومد خواستگاریت.

-خواستگاری کرد.

-چی؟!!

-قبول نکردم.

بعد از سکوتی که از تعجب زیادش بود، گفت: چرا؟! مگه دیوونه ای؟ بابا بفهمه پدرت رو در میاره.

-دیگه چکار مونده که نکرده باشه؟

لبخند زد و با خوشحالی گفت: خیالم راحت شد.

بلند شد و لپم رو محکم ب*و*سید. در حالیکه به سمت در می رفت گفت: پاشو خودت رو آماده کن. فردا قرار خواستگاری گذاشته.

با خنده ی شیطونی ادامه داد: کی فکرش رو می کرد همچین شوهری کنی؟! اینهمه کتک خوردی ولی می ارزید!

براش چشم غره رفتم. هنوز در رو نبسته بود که گفتم: به مامان چیزی نگی ها.

-نمیگم.

ممکن بود که خیال ساغر راحت شده باشه اما من اون قالیچه رو دیده بودم. از قصد من رو به اون خونه کشونده بود ولی دلیلش دوست داشتن من نبود. همه چیز به قیمت اون قالیچه ها بر می گشت. پوزخند زدم... که فردا قرار خواستگاری گذاشته بود! بعد از این همه بلا که سرم آورده بود چه انتظاری داشت؟ گوشیم رو که از همون موقع خاموش بود، روشن کردم. احتمالاً با من تماس می گرفت. بابا حواسش نشده بود که موبایل رو ازم بگیره. چند تا sms از میعاد داشتم. سریع سایلنت کردم و نخونده پاکشون کردم. منتظر موندم که دلیوری sms ها برسه. گوشی بلافاصله زنگ خورد. دکمه ی call رو زدم ولی چیزی نگفتم. خودش گفت: بالاخره روشن کردی؟

-...

-خودتی؟

romangram.com | @romangram_com