#_ستاره_پنهان__پارت_210


-چرا جواب نمیدی؟

-چیه؟

-بیا بیرون دیگه.

صورتش رو به شیشه ی بالای در آلومینیومی حموم چسبونده بود و سرک می کشید. موهام رو از جلوی چشم هام کنار زدم و از وان بیرون اومدم. آب گرم خیلی حالم رو بهتر کرده بود. از صبح دیروز تا الان ساغر اینجا بود و برای کیوان بهونه آورده بود که مامان مریضه. حتی کیمیا رو هم ندیده بود که مثلاً از مامانآنفولانزا نگیره. چند دقیقه بعد حوله رو دور خودم پیچیدم و بیرون رفتم. هنوز جلوی در ایستاده بود. گفتم: اومدم دیگه.

به دور و برم نگاه کرد که دوباره گفتم: سالمم!

لبخند زد. بابا صبح زود رفته بود مغازه که چشمش به من نیفته. خونه آروم تر شده بود. با هم به سمت اتاق من رفتیم و ساغر گفت: مامان غذا کشیده. بیا.

به طرف آشپزخونه رفت و من گفتم: نمی خورم.

-دیروز هم که نخوردی. چرا اینجوری می کنی؟ بابا که نیست.

-لبم درد می گیره.

ساغر با ناراحتی رفت و من مشغول لباس پوشیدن شدم. روی تخت نشستم. با ظرف سوپ برگشت و گفت: آروم بخور. قاشق کوچیک آوردم... می خوای خودم بهت بدم.

کنارم نشست. ظرف رو گرفتم و بو کشیدم. دلم ضعف رفت. عادت نداشتم این همه مدت چیزی نخورم. به ساعت نگاه کردم. یک و نیم ظهر بود. مشغول خوردن شدم و ساغر سکوتش رو شکست: مامان می گفت نعیمه خانوم تو شرایط بدی شما رو دیده.

نگاهش کردم و گفتم: تو من رو نمیشناسی؟

-حداقل به من راستش رو بگو. دوستش داری؟

قاشق دیگه ای خوردم. تأکید کرد: راست بگو.

سوزش اشک رو توی چشم هام حس کردم و آروم گفتم: داشتم.

-یعنی چی؟

romangram.com | @romangram_com