#_ستاره_پنهان__پارت_209


ساغر جلوم ایستاد و امیر داد زد: اون موقعی که هر گهی می خوری باید فکرش رو کنی!

مامان بابا رو عقب کشید و در خونه باز شد. امین داخل اومد و تند تند گفت: شورا داشتیم. زود تعطیل کردند.

حالا انگار کسی ازش پرسیده بود. تابلو بود که زنگ آخر رو پیچونده. در عوض جو رو آروم کرده بود. ساغر من رو به طرف اتاق کشید و امین هم با یه نگاه به جمع دنبال ما اومد. روی تخت نشستم و ساغر با سردرگمی گفت: صبر کن ببینم اینجا چه خبره!

امین کوله ش رو روی تخت گذاشت و مشکوک گفت: تو فقط رفته بودی که مشتری قالیچه رو ببینی؟!

-آره.

-مگه میشه قالیچه رو نبری؟

چند بار سناریو رو تعریف کرده بودم. با کلافگی گفتم: قرار بود مشتری هر دو تا قالیچه رو ببینه. من ترسیدم که سرم کلاه بره و نبردمش... چون لنگه ی قالیچه رو خود میعاد داره.

-میعاد؟!!

-چی بگم؟ مهندس نظری؟!

-تو لنگه رو دیدی؟

-آره. شبیه مال منه.

ساغر کنارم نشست و گفت: خواهر من! اون قالیچه یه دونه باشه یا ده تا چه ارزشی داره؟ چرا باور کردی؟

سرم رو با دست فشار دادم. دلم می خواست جیغ بکشم. امین کوله ش رو برداشت و به سمت اتاقش رفت. ساغر که حال بد من رو دید، دیگه سوال نپرسید.

ضربه ای به در خورد و صدای ساغر اومد: سحر!

حال جواب دادن نداشتم. با صدای نگران تری گفت: سحر!

-هوم.

romangram.com | @romangram_com