#سفید_برفی_پارت_294


- گلی خودتی؟ گلیا برگشتی؟ خانوم کوچولو کی اومدی؟

- پاشو، پاشو صورتت رو بشور الان چایی درست می کنم.

از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه. دلم برای این جا هم تنگ شده بود. چای ساز رو روشن کردم و چندتا میوه شستم و گذاشتم توی ظرف و بردم توی پذیرایی. ظرف رو روی میز گذاشتم و نشستم روی مبل.

توهان با صورت خیس اومد کنارم و پهلوم نشست. به ابروهای به هم ریخته اش خیره شدم و خندیدم، دیوونه!

سرش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:

- ممنون که اومدی.

- توهان؟

- جان دلم؟

- من فقط برای این اومدم تا چیزی که بهم دادی رو بهت پس بدم، ولی هرچی فکر کردم یادم نیامد. تو به من چیزی ندادی!

- کادوت رو دوست داشتی؟

- آره دستت درد نکنه، خیلی قشنگ بود. حالا می شه جواب من رو بدی؟

- فکر کنم یه سوال هایی تو ذهنت مونده، اول اون ها رو بپرس بعد می گم!

به چشماش خیره شدم و گفتم:

- سیامک؟

- تو آسایشگاه بستری شده، شاید تا چند سال دیگه خوب بشه. هر هفته بهش سر می زنم.

- آهو؟

- رفت آمریکا. فقط دنبال پول بود و وقتی دید دیگه خر نمی شم برگشت. دیگه؟

- همین بود، تموم شد! حالا جواب می دی؟

- گلیا جان؟

- توهان حرف بزن من باید برم.

- کجا بری مگه خونه ی تو این جا نیست؟ لامذهب مگه تو زن من نیستی؟

- حرف می زنی یا نه؟

- آره، حرف می زنم جوابت رو هم می دم. دلم رو بهت دادم، قلبم رو گرفتی و اگه می تونی پسش بده!

romangram.com | @romangram_com