#سفید_برفی_پارت_293


می خواستم برم روی تختم بشینم و به عکس خیره بشم که یه چیزی توی جعبه برق زد. برش داشتم، یه گردنبند بود. یه گردنبند که روی پلاکش نوشته بود:

«سفید برفی»

دستم رو گذاشتم رو صورتم و بلند خندیدم. توهان، از دست تو!





***





با لبخند به ساختمون خیره شدم. دلم برای این جا تنگ شده بود و هنوز کلید این جا رو داشتم. در رو باز کردم و رفتم تو. چه قدر این جا قشنگ شده بود، پر از گل های مختلف. چه آرامشی داشت این جا! رفتم سمت در خونه. باز بود، چه عجیب! در رو هل دادم و رفتم تو.

آروم گفتم:

- توهان، توهان، کجایی؟

آروم رفتم سمت اتاقش و در رو باز کردم، نبود. اتاقش مرتب مرتب بود. انگار دست نخورده بود.

- توهان کجایی؟

رفتم سمت اتاق خودم و در رو سریع باز کردم. دهنم باز موند. این چرا این جا خوابیده بود؟ رفتم طرفش و کنارش نشستم.

- توهان؟ توهان بیدار نمی شی؟

یه دفعه چشماش رو باز کرد و با حیرت به من زل زده بود.

خندیدم و گفتم:

- سلام، این جا چرا خوابیدی؟

با صدای خواب آلودی گفت:

- دوباره دارم خواب می بینم، آره؟ تو دوباره تو رویامی؟ چرا واقعی نمی شی نامرد!

- توهان چی می گی؟ منم گلیا! خودت برام نوشته بودی بیام.

یه دفعه نیم خیز شد و دستش رو گذاشت روی صورتم.

با صدای متعجبی گفت:

romangram.com | @romangram_com