#سفید_برفی_پارت_292


گلیا من هیچ وقت یاد نگرفتم احساساتم رو بیان کنم، پس تصمیم گرفتم بنویسمشون. می دونم شاید ازم نفرت داشته باشی، نفرتی که برای تباه کردن زندگیت از من یادگاری گرفتی.

گلیا یه چیزی رو دوست دارم بدونی، اون چند وقتی که کنارم زندگی کردی، اون چند وقتی که با صدای بلند خندیدی، اون مدتی که کنارم دراز کشیدی و سرت و رو سینه ام گذاشتی، بهترین لحظه های زندگیم بود.

گلیا اولین بار موقعی که خشایار عکست رو نشونم داد، گفتم خودشه و می تونم راضیش کنم که من رو از دست آذر نجات بده. وقتی تو شب خواستگاری اون طوری نگاهم کردی، از خودم خجالت کشیدم، حس خیلی بدی بود؛ ولی تو قبول کردی! باورم نمی شد!

از همون اول متوجه شده بودم بچه تر از اونی هستی که بتونی مراقب خودت باشی و بتونی رو پای خودت به بایستی. تصمیم گرفتم اذیتت کنم، ولی این اذیت ها یه دفعه قلبم زو سوزوند. انگار آهت گرفتارم کرد؛ نفرینم کرده بودی، آره؟

اون روز توی ماشین یادته؟ وقتی داشتیم می رفتیم ویلا رو نشونت بدم، وقتی اون طوری ترسیدی قلبم فشرده شد، ناراحت شدم.

از همون اول می دونستم طاها دوست خشایاره، ولی شب عروسی وقتی بغلت کرد موهای بدنم سیخ شد. نمی دونم چرا؟! اما یه دفعه گر گرفتم، نه این که عاشقت شده باشم، نه! ولی یه حسی داشتم. حس می کردم دختر کوچولومی، حس می کردم باید ازت مراقبت کنم!

اون روز که پارچ آب رو روم خالی کردی این قدر عصبانی شده بودم که تصمیم گرفتم بهت بگم نیای شرکت، دلیلم هم شهریار بود. وقتی بغض کردی، وقتی چشمات گریون شد خوشی که چند ثانیه قبلش داشتم یه دفعه فروکش کرد.

وقتی برای اولین بار بوسیدمت قلبم این قدر تند می زد که انگار بار اولم بود!

گلیا روز مهمونی رو فکر کنم خوب یادته؛ وقتی آهو اومد تو یه دقیقه از خود بی خود شدم. من کلا خیلی کم ممکنه الکل بخورم، ولی اون شب ... حالم خیلی بد بود! وقتی آهو بهم گفت می شه لطفا با من برقصید تعجب کردم، ولی می دونستم این قدر پر رو هست که بدتر از این هم بگه. می دونم بعضی وقت ها مثل یک پسر هجده ساله به نظر می رسیدم. بعضی وقت ها اصلا به کاری که می کنم فکر نمی کنم، درست مثل تو!

وقتی اون پیراهن قرمز و تو تنت دیدم حاضرم قسم بخورم برای چند ثانیه قلبم ایستاد. وقتی بغلت کردم وقتی بوسیدمت وقتی ... ولی یه دفعه یادم اومد من کی هستم و تو کی هستی!

اون شب برای اولین بار حس کردم تو زن هرکس بشی اون آدم خیلی خوشبخت می شه و فرداش بهت گفتم به خاطر این اومدم سمتت که شکل آهو شده بودی، دروغ گفتم! اگر آهو همون لباس رو جلوم می پوشید، حتی نگاهش هم نمی کردم.

گلیا فقط خواستم غرورت زو بشکنم تا فکر نکنی دوستت دارم.

وای خدا، بدترین روز زندگیم بود؛ روزی که بهم زنگ زدی با صدایی که از ترس می لرزید و گفتی بیا سیامک این جاست. فکر کنم خدا اون روز نجاتم داد، وگرنه صد بار تصادف می کردم. وقتی دیدم اون عوضی داره چه کار می کنه، دیوونه شدم. می دونستم تقصیر تو نبوده، ولی همش یه چیزایی تو ذهنم می اومد که از اونی که بودم بدترم می کرد! داشتم با سیامک دعوا می کردم که یه دفعه چشمم به تو افتاد، تشنج کرده بودی و نمی تونستی نفس بکشی. حتی یه لحظه هم فکر نکردم و اومدم سمتت که سیامک از دستم در رفت؛ ولی تو برام مهم تر بودی! می ترسیدم، می ترسیدم از دستت بدم. خیلی جالبه نه، بدترین و بهترین شب های زندگیم پشت سر هم بودن و اون شب ...

ترجیح می دم حرفی درباره اش نزنم، چون مطمئنم تک تک لحظه هاش رو حفظی. الان مطمئنم گونه هات قرمز شدن، کاش اون جا بودم و گونه های ارغوانی رنگ رو می بوسیدم.

گلیا اگه من رفتم پیش آهو فقط و فقط به خاطر این بود که نذارم کسی که یه زمانی بهترین دوستم بود دستش به خون یه زن کثیف آلوده بشه، وگرنه خودم هم تو کشتن آهو کمکش می کردم!

آهو اون روز زنگ زد و گفت داره میاد خونه. می خواستم تو کنارم باشی، می خواستم بهت ثابت کنم کم ترین علاقه ای به آهو ندارم، ولی آهو گفت اگه می خوای گلیا تا ابد از پیشت بره بهش بگو بمونه. اگر بگم ترسیدم، دروغ نگفتم. اون همیشه وقتی چیزی می گه عمل می کنه، به خاطر همین بهت گفتم پیش تارا بمونی.

گلیا جان به حرف هام فکر کن. ببخشید خیلی پرحرفی کردم.

راستی تولدت مبارک خانوم کوچولو، امیدوارم از کادوت خوشت بیاد و حرف آخرم اینه که من یه چیزی رو به تو دادم که باید بهم پس بدی، اگر لطف کنی حداقل برای آخرین بار بیای خونه ممنون می شم، به اون چیزی که دستت خیلی نیاز دارم و باید بهم پسش بدی.

خداحافظ کوچولو!»

دست من؟ توهان به من چیزی نداده بود که؟! با تعجب به آخر نامه نگاه می کردم. یه چیزی دست منه که توهان بهم داده، پس چرا یادم نمیاد!

از جام بلند شدم و کادو رو از روی میز برداشتم. بسته بندیش رو سریع باز کردم. یه کارت روی جعبه ی قلب شکل بود.

«تولدت مبارک سفید برفی!»

در جعبه رو برداشتم و با تعجب به قاب عکس نگاه کردم. عکس عروسی من و توهان توش بود. توهان مثل همیشه جدی و اخمو، و من با خوشحالی و مسخره بازی براش دو تا شاخ گذاشته بودم. این تنها عکسی بود که عکاس گذاشته بود راحت باشیم و هر مدلی که می خوایم داشته باشیم.

romangram.com | @romangram_com