#سفید_برفی_پارت_291
- تبریک می گم، واقعا تبریک می گم.
بلند شدم و محکم بغلش کردم.
- وای خدا، باورم نمی شه داری عروس می شی!
- مراسم یک ماه دیگه است، ولی من خواستم تو رو زودتر خبر کنم.
- وای خدا خیلی خوشحالم تارا. واقعا خیلی ممنون که بهم گفتی. راستی توهان با شهریار چه طوریاست؟
- رابطشون خوب شده. نه این که بگم مثل دو تا مرغ عشقنا، ولی حداقل دیگه با هم دعوا نمی کنن. توهان دیگه شهریار رو مقصر نمی دونه.
- خب از بقیه...
- الان نمی تونم برات توضیح بدم و خیلی عجله دارم. در ضمن من اصلا نباید بهت بگم و خودت باید بفهمی، یا این که.. بی خیال! بیا این نامه و این کادو مال تو.
- مال من؟ واقعا؟! کادوی چی؟
- کادوی تولدت دیگه خنگ خدا!
- خب کی برام خریده؟
- نامه رو بخونی می فهمی. گلیا شهریار منتظرمه و باید برم. فعلا با من کاری نداری؟
- خب به ایشون هم می گفتی بیاد تو.
- نه کار داریم، باید بریم خرید. ایشاالله بعدا مزاحمت می شیم.
رفتم جلو و صورتش رو بوسیدم و گفتم:
- ممنون که اومدی. دلم برات تنگ شده بود!
- منم همین طور. راستی به طاها خان و نرگس جون هم سلام برسون. فعلا با من کاری نداری؟
- باز هم بیا این جا، ممنونم ازت.
- خداحافظ.
- خداحافظ عزیزم.
گوشه ی اتاقم نشسته بودم و نامه رو توی دستم گرفته بودم. نفس عمیقی کشیدم و بازش کردم. لبخند نشست روی لبم، دستخط توهان رو تشخیص دادم. نمی دونستم طاقت خوندنش رو دارم یا نه! نمی دونستم می تونم یا نه اصلا نمی دونستم چی قراره بفهمم! اگه بگه از من بدش میاد چی؟ در هرحال باید بخونمش، باید بخونم!
دستم رو کشیدم روی نامه و شروع کردم به خوندن:
«سلام، سلام به تویی که یه زمانی برام یه وزغ کوچولوی بانمک بودی و الان پری شهر غصه هامی.
romangram.com | @romangram_com