#سفید_برفی_پارت_290


با نگاه گله مندی بهم خیره شده بود.

آروم اومد طرفم و گفت:

- خجالت نمی کشی؟ حاجی حاجی مکه؟ یه سلامی، یه علیکی. نمی گی این ها مردن؟ زندن؟ چه کار می کنن؟ خیلی بی وفایی گلیا، خیلی بیشتر از خیلی!

بغلش کردم و گفتم:

- تو اگه جای من بودی الان در رو هم باز نمی کردی!

دستش رو کشید روی صورتش و گفت:

- روز عید زنگ زدم که بهت بگم برگرد، بگم بیا پیش ما، بگم عیدت مبارک، ولی جواب ندادی. خیلی نامردی!

- بیا تو. بیا الان بارون می گیره ها. بیا!

رفتیم داخل خونه. روی مبل نشست و گفت:

- راستی تولدت مبارک خانوم خانوما!

سینی چایی رو گذاشتم روی میز و گفتم:

- از کجا یادت بود؟

- گلیا، مثلا دوستمی ها! در ضمن زن...

- تارا بس کن.

- باشه، هرجور که تو می خوای. اصلا من به یه دلیلی این جام؛ نمی خوای بپرسی؟

- من رو باش فکر کردم دلت برام تنگ شده. نگو خانوم با من کار داشته!

خندید و کارتی رو از کیفش در آورد و داد به من.

- این، این چیه؟

- کارت، کارت عروسی!

زانوهام شل شد، کارت عروسی! نکنه عروسی آهو و توهان بود؟!

کارت رو باز کردم. هر لحظه انتظار داشتم اسم توهان و آهو رو ببینم، ولی نیشم تا بنا گوشم باز شد.

چی می دیدم؟! شهریار و تارا! وای خدا!

بلند خندیدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com