#سفید_برفی_پارت_285
حالا وقتش بود. در رو با شدت باز کردم و با کفش های پاشنه بلندم محکم روی سرامیک ها راه می رفتم. توهان با تعجب و آهو با خشم بهم زل زده بودن.
با صدای محکمی گفتم:
- ببخشید. مثل این که بد موقع مزاحم شدم. به کارتون ادامه بدین وقتتون رو نمی گیرم!
پوزخند کجی زدم و گفتم:
- ادامه بدین خواهش می کنم.
به آرومی رفتم سمت اتاقم. همین رو می خواستم. باید توهان رو خرد می کردم. باید می فهمید ارزشی برام نداره.
آره، عاشقش بودم، وقتی لبام رو می بوسید، وقتی بهم می گفت گلی بهترین لحظه های زندگیم بود، ولی دلیل نمی شد این زنیکه رو تو خونه ی من راه بده!
توهان انگار از شوک اومده بود بیرون. سریع اومد دنبالم و قبل از این که برسه در رو محکم پشت سرم کوبیدم و قفلش کردم. رفتم سمت کمد و چمدون قرمز رنگ خودم رو برداشتم. لباس هام رو ریختم توی چمدون و درش رو بستم.
توهان محکم کوبید به در و داد کشید:
- باز کن گلیا! گلیا، جان من! گلیا تو رو خدا!
چمدون رو برداشتم و در رو باز کردم و گفتم:
- بیا باز کردم، بفرمایید!
- چمدون چیه دستت؟
- توهان من خستم خیلی خسته و دیگه تحمل این زندگی مسخره رو ندارم. توهان می خوام برم!
داد کشید:
- کجا بری؟ ها؟ تو خونت این جاست!
- اینجا خونه ی اون خانومه.
آهو یه گوشه ایستاده بود و با نیشخند داشت نگاهم می کرد.
توهان رفت طرفش و گفت:
- برو بیرون!
- توهان تو که من رو دوست...
توهان دستش و گرفت و هلش داد بیرون.
آهو داد کشید:
romangram.com | @romangram_com