#سفید_برفی_پارت_286


- توهان این جا خونه ی من...

توهان در رو بست و نذاشت صدای نکره اش بهم برسه.

دوباره اومد طرفم و گفت:

- تو هیچ جا نمی ری.

- توهان برو کنار. به خدا دیگه تحمل ندارم. نمی خوام توهان، نه پولت رو می خوام، نه مهریت رو می خوام، نه هیچ چیز دیگه رو! توهان بذار برم.

- تو قول دادی. تو به من گفتی تا یک سال...

- نمی خوام توهان. بس کن، تو آهو رو دوست داری.

- من؟

- توهان دیگه خستم کردی. بذار برم، بذار نفس بکشم. تو اون رو می خوای پس من رو عذاب نده!

با سرعت زیادی رفتم سمت در.

توهان دستم رو کشید و گفت:

- نمی ذارم بری، تو مال منی!

دستم رو کشیدم و گفتم:

- خداحافظ توهان! خداحافظ آقای راد!

سریع از خونه رفتم بیرون و در رو بستم. صدای توهان که پشت سرم می اومد رو می شنیدم، چه قدر دلم می خواست بغلم کنه و بگه دوستت دارم گلیا، نرو! اما...

بغضم داشت می ترکید. بدترین حس دنیا رو داشتم. توی تاکسی نشستم و آدرس خونه ی خشایار رو دادم. اشکای داغم روی صورتم می ریخت، دیگه خسته شدم. حتی به خاطر مرگ خشایار این قدر حس خفگی نداشتم.

راننده گفت:

- اتفاقی افتاده خانوم؟

- نه نه، لطفا فقط تند برین.

- می خواین برسونمتون بیمارستان؟

- نه آقا! نه، همون جایی که گفتم برین لطفا.

- چشم.

هق هقم بلند شده بود.

romangram.com | @romangram_com