#سفید_برفی_پارت_284


- توهان بس کن! توهان دوستت دارم. می دونم اشتباه کردم، به خدا پشیمونم؛ ولی خودت هم می دونی تقصیر من نبود. سیامک دیوونه ام کرده بود! وعده هایی که بهم می داد دیوونم می کرد توهان...

- سیامک گولت زده بود، باشه قبول! بقیه چی؟ شهریار گولت زده بود؟ اون هم دانشگاهی بدبختت دیوونت کرده بود؟ پسر عموی خودت بهت دروغ گفته بود؟

- توهان معذرت می خوام. توهان بیا دوباره شروع کنیم، از اول!

- آهو دیگه بسه. من زن دارم و تو هم شوهر. من هیچ علاقه ای به تو ندارم و اگه اون دفعه اومدم از دست سیامک نجاتت دادم به خاطر اون عشقی بود که یه زمانی بهت داشتم. اگه امروز قبول کردم بیای این جا، اول به خاطر این بود که تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم و دوم به خاطر این بود که می خواستم بهت بفهمونم هیچ علاقه ای بهت ندارم!

لای در رو باز کردم و گردنم رو کج کردم. می تونستم ببینمشون. هردوشون روی یک مبل نشسته بودن، رو به روی هم!

دوباره صدای آهو بلند شد:

- توهان دوستم داری، می دونم. می دونم من رو می خوای.

داشت به توهان نزدیک می شد. دستش رو گذاشت روی پای توهان و ادامه داد:

- توهان از اول شروع می کنیم، مثل همون موقع ها!

توهان از جاش بلند شد و داد کشید:

- یادت نره این جا کجاست، یادت نره من کی هستم و یادت نره خودت کی هستی! این دفعه ی آخریه که به من دست می زنی و حالا از خونه ی من گمشو بیرون!

- توهان من هنوزم عاشقتم مثل روز اول، مثل ثانیه ی اول که هردومون عاشق هم شدیم.

توهان خنده ی بلندی کرد و گفت:

- عاشق هم بودیم؟ مطمئنی درست حساب کردی؟ من احمق دیوونه ی تو بودم، ولی تو چی؟ نمردیم و معنی عشق رو هم فهمیدیم. هر روز تو بغل یه مرد خوابیدن عشقه؟

- توهان من... من این کار رو نکردم.

دوباره بلند خندید و این دفعه داد کشید:

- د آخه لامذهب الان هم دروغ می گی؟ آره؟ نمی خوای بس کنی؟ خجالت نمی کشی آهو؟

- به خدا فقط سیامک و...

- قسم دروغ نخور آهو. تو بی شرف حتی به اهورا هم رحم نکردی. اون رو هم می خواستی از راه به در کنی، ولی آخ آخ آخ تیرت به خطا خورد. دست رو بد آدمی گذاشته بودی! اون بهترین دوستم بود. می دونی روزای اولی که از هم جدا شده بودیم هر روز و هر روز فیلم های زنم رو با معشوقه های مختلفش می دیدم و بیشتر از قبل ازت نفرت پیدا می کردم! خجالت بکش آهو.

- تو راست می گی، من اشتباه کردم. من قدر تو رو نمی دونستم، به خدا اشتباه کردم!

بلند شده بود و کنار توهان ایستاده بود. قدش تا شونه های توهان می رسید. نگاه عصبانی توهان رو حس می کردم.

آهو داشت می رفت سمت لباش که توهان هلش داد و گفت:

- خجالت بکش زنیکه ی...

romangram.com | @romangram_com