#سفید_برفی_پارت_278


- گلیا من این ماشین رو خیلی دوست دارما. اصلا ماشین به درک، یه وقت تصادف نکنی بلایی سرت بیاد.

سویچ رو تو هوا از دستش قاپیدم و گفتم:

- خداحافظ آقای دکتر.

خدا بهش صبر ایوب بده! چه طوری منو تحمل می کنه؟ پلاستیکا رو گذاشتم توی ماشین. تا می خواستم سوار بشم گوشیم زنگ زد:

- بله؟

- الو گلیا، سلام.

- سلام تارا. ای بی معرفت از این ورا؟

- از اون ورا.

- خل و چل.

- چه عجب یادی از ما کردی؟

- باور کن اگه مامان مجبورم نمی کرد، همین الانشم زنگ نمی زدم.

صدای داد آذر جون از اون طرف اومد:

- تارا!

گوشی رو یه کم از گوشم فاصله دادم. خندم گرفته بود. تارا هم بلند بلند می خندید.

بعد از این که کلی خندیدیم تارا گفت:

- راستش گلیا، فردا یه مهمونی زنونه تو خونه ی ماست. مامان گفت تو هم دیگه الان جزو فامیلی پس حتما باید باشی.

- آخه، نمی دونم!

- دیگه نمی دونم و نمی خوام نداریم، باید بیای.

- توهان...

- بابا بهش بگو، بعد بیا اینجا.

- مگه نمی گی فرداست؟

- من غلط کردم گفتم فردا، همین امروز.

- آخه این چه طرز مهمون دعوت کردنه؟

romangram.com | @romangram_com