#سفید_برفی_پارت_277
با خوشحالی به مانتوی خوش فرمی که تو تنم بود نگاه کردم. عالی بود! کل پاساژ رو زیر و رو کرده بودم تا پیداش کنم. تنها مشکلش این بود که یه خورده نازک بود. یه خورده که چه عرض کنم! بی خیال بابا خیلی هم عالی بود. سریع مانتو رو عوض کردم و از اتاق پرو رفتم بیرون.
رو به فروشنده که پسر جوونی بود کردم و گفتم:
- آقا این خیلی عالیه، فقط یه سایز بزرگ ترش رو بدین، خیلی تنگه.
با لحن دخترونه ای گفت:
- البته خانوم، همین الان.
تا روش رو برگردوند عق زدم. حالم از این جور مردا بهم می خورد. خجالتم نمی کشید با اون ابروهای نازکش!
داشتم به بقیه ی مانتوها نگاه می کردم که صدای پسر اومد:
- بفرمایید خانوم، خدمت شما.
- ممنون، همین رو بر می دارم. بعد ببخشید، قسمت شال و روسری هاتون اون طرفه؟
- بله، بفرمایید برید نگاه کنید. شری جون راهنماییتون می کنه.
به دختری که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم. ماشالله هزار ماشالله یه قسمت از صورتش نبود که عمل نشده باشه. ابروهاش رو این قدر بالا آورده بود که هر لحظه فکر می کردم از پیشونیش جدا می شن.
سرم رو تکون دادم و به خودم توپیدم:
«آخه تو به قیافه مردم چه کار داری؟ اصلا به تو چه!»
کم کم جذب شدم سمت شالای رنگی رنگی که دختره برام آورده بود. آخرای اسفند بود. دیگه کم کم داشت عید می شد. عید خوبی نبود! عیدی که توش خشایار وجود نداشت، برای من بیشتر شبیه عزا بود. سعی می کردم خودم رو خوشحال نشون بدم ولی...
چهلمش با خوبی و خوشی تموم شده بود. بالاخر نرگس رو راضی کردم مشکی رو از تنش در بیاره. وای اون لحظه که مانتوی سبزی که براش خریده بودم رو پوشید چشمای طاها برق می زد.
نفس عمیقی کشیدم و شال طلایی رنگ رو برداشتم و روی سرم انداختم. دختره با خودشیرینی گفت:
- واو، عالیه! مثل یه تیکه جواهر می درخشید.
خدا شفا بده، همه قاطی دارن! شال رو با پسر حساب کردم و پلاستیک های خریدم رو برداشتم و از پاساژ زدم بیرون. به قول طاها پاساژ رو شخم زده بودم. بیچاره توهان که من پولاش رو این طوری خرج می کنم.
سوییچ ماشین رو از تو کیفم در آوردم و در ماشین رو باز کردم. توهان برای این که سختم نباشه پرادو رو داد بهم. یاد اون لحظه که داشت سوییچ رو می داد افتادم!
- گلیا تو رو خدا مواظب باشیا!
- بده من بابا، مگه بچه ام؟
romangram.com | @romangram_com