#سفید_برفی_پارت_276
- برو لباست رو عوض کن دیگه.
- نمی خوام.
- نمی خوای که نخواه، فقط این طوری منو نگاه نکن.
با دو قدم بلند اومد جلوم و گفت:
- می خوام زنم رو نگاه کنم. شما مشکلی داری؟
- آره من مشکل دارم.
دستش رو انداخت دور کمرم و تو یه لحظه بلندم کرد.
سرش رو آورد نزدیک گردنم و آروم گفت:
- من مشکلی ندارم، تو زنمی، مال منی! پس هر چقدر دلم بخواد نگاهت می کنم.
- توهان منو بذار پایین.
- نمی خوام.
- توهان بچه نشو، لجبازی هم نکن. منو بذار زمین.
دستش رو محکم دور کمرم فشار داد و گفت:
- جات راحته، لازم نیست بذارمت زمین.
با صدای ناراحتی گفتم:
- توهان!
- هیـش، هیچی نگو. هیچی!
سرش رو آورد پایین و محکم لبام رو بوسید.
همون طور که می رفت سمت اتاق گفت:
- خوشحالم که خدا یکی از فرشته هاش رو داده به من.
***
romangram.com | @romangram_com