#سفید_برفی_پارت_266
سرم رو گذاشتم روی شونش. داشتم از خستگی می مردم.
طاها آروم سرم رو بوسید و گفت:
- تو هم یه کم بخواب، توهان شب میاد دنبالت.
چشمام کم کم بسته شد.
***
- طاها؟ طاها کجایی؟
سرم بد درد می کرد. نمی دونستم ساعت چنده، چقدر خوابیده بودم! بدنم رو کش و قوس دادم و گوشیم رو از توی کیفم در آوردم. دریغ از یه اسم ام اسی، یه زنگی! عجیب بود. شماره ی توهان رو گرفتم و منتظر شدم. بر نمی داشت! دیگه داشتم قطع می کردم که یهو یه صدای ظریف دخترونه گفت:
- الو؟
نمی خواستم دوباره ناراحت بشم. حتما یا منشیش بود یا یکی از پرستارای بیمارستان.
- سلام خانوم، ببخشید هر وقت دکتر راد...
- گلیا تویی، نه؟
عجیب بود! منو از کجا می شناخت؟ چرا صداش این قدر آشنا بود.
- لازم نیست زیاد فکر کنی، منم آهو...
برای یه لحظه حس کردم خون توی رگام یخ زد. آهو؟
با یه آرامش خاصی که نمی دونم از کجا آورده بودمش گفتم:
- سلام، ببخشید فکر کنم بد موقع مزاحم شدم. خداحافظ!
- باشه عزیزم مشکلی نیست، فقط شاید توهان شب نیاد خونه. نگرانش نشو، خداحافظ!
تلفن رو قطع کردم. حتی نمی تونستم گریه کنم. توهان پیش آهو بود! چه کار می کردم؟
به ساعت روی دیوار خیره شده بودم. قرار بود توهان دوساعت پیش بیاد دنبالم. حتی دلم نمی خواست گریه کنم. حال و جون زار زدن رو نداشتم! زندگی منو نگاه کن تو رو خدا، مثلا دیشب یکی از مهمترین شبای زندگیم بوده! هـــه!
romangram.com | @romangram_com