#سفید_برفی_پارت_265


- قول می دی اگه بخوابم مثل دفعه ی قبل نری؟

- آره، این دفعه قول می دم نرم.

آروم خندید و چشماش رو بست.

از اتاق رفتم بیرون و روی مبل نشستم. طاها از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

- خوابید؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. سینی چایی رو گذاشت رو به روم و گفت:

- بخور، سرد می شه.

- نمی خوام، طاها؟

- جانم؟

- طاها دلم تنگ شده، دلم برای بچگی هامون تنگ شده!

- بی خیال گلیا. اون خاطرات دیگه بر نمی گردن. گذشته دیگه گذشته، الان رو دریاب!

- طاها، نرگس رو چقدر دوست داری؟

- بیشتر از جونم.

- حاضری بچه ی یه آدم دیگه رو بزرگ کنی؟

- گلیا، بچه ی خشایار بچه ی منه. اون بچه مثل پاره ی تنمه!

- طاها می خواستم بگم که من مشکلی با... با این که...

- هیش، آروم باش عزیزم.

گلیا من بدون اجازه ی تو آب هم نمی خورم. اگه به نرگس گفتم که می خوام بیام پیشش برای دلم نبوده، برای این بوده که نگرانشم. گلیا من می ترسم یه وقت بلایی سر خودش یا بچه بیاره. اون الان داغونه.

- داداش طاها؟

- جانم خواهری؟

- حالا دیگه تو داداشمی، تنها داداشم. پس داداشی بیا نرگس رو با هم نجات بدیم. دوباره برش می گردونیم به این دنیا! قبول؟

آروم خندید. دستم رو محکم فشار داد و گفت:

- قبول.

romangram.com | @romangram_com