#سفید_برفی_پارت_256


- بخواب ببینم.

- بیداری؟

- نخیر بیدارم کردی، حالا بگیر بخواب.

صداش ناراحت بود، می فهمیدم.

- توهان؟

- بله؟

- چیزی شده؟ از چیزی ناراحتی؟

- بگیر بخواب، بذار منم یه دقیقه بخوابم.

- توهان...

چشماش رو باز کرد و با ناراحتی گفت:

یکی از بیمارام موقع عمل دووم نیاورد، اعصابم یه ذره خورده. حالا اگه اجازه بدی می خوام بخوابم!

- خب بگیر بخواب، ولی اول منو ول کن.

محکم فشارم داد و گفت:

- تا من از اینجا بلند نشدم، تو هم حق بلند شدن نداری.

می دونستم زورم بهش نمی رسه، پس خودم رو خسته نکردم و با ناراحتی سرم رو روی بالش گذاشتم.

بعد از پنج دقیقه با عصبانیت گفت:

- چرا صبح بهم نگفتی کمرت درد می کنه؟

- نمی دونستم تارا این قدر دهن لقه!

- جواب منو بده، برای چی نگفتی؟

- دلم نخواست.

- آها! دلت می خواد زنگ بزنی با منشی من حرف بزنی، ولی دلت نمی خواد به من بگی کمرت درد می کنه که بهت یه قرص بدم؟

لبم رو محکم گاز گرفتم. ای خدا، منشی لعنتیش بهش گفته! بترکی توهان.

با پررویی تمام گفتم:

romangram.com | @romangram_com