#سفید_برفی_پارت_257


- آره دلم خواست، در ضمن صبح حالم خوب بود!

- گلیا ماست مالیش نکن. دروغ گوی خوبی هستی ولی منو نمی تونی خر کنی. من گنجشک رو رنگ می کنم جای قناری می فروشم. بذار یه دقیقه استراحت کنم!

دیگه حرفی نزدم. خودم رو بیشتر تو بغلش فشار دادم. آروم خندید و حلقه ی دستش رو یه ذره شل کرد.

سرم و به سینش چسبوندم و گفتم:

- توهان؟

- گلیا، جان هرکسی دوست داری بذار بخوابم. دارم می میرم از خستگی. شب دوباره عمل دارم! پس بذار بخوابم.

- توهان؟

با حالت گریه گفت:

- ای خدا، بذار بخوابم.

- آخرین سواله به خدا.

- بپرس.

- عصبانی نشو، باشه؟

با صدای خشنی گفت:

- گلیا اگه اسم اون مرتیکه رو یا اون زن عوضی تر از خودش رو بیاری...

- باشه بابا نخواستم، بگیر بخواب.

با حالت قهر سرم رو برگردوندم و سعی کردم از توهان فاصله بگیرم.

بلند خندید و یه دفعه برعکسم کرد. درست روی سینش بود.

سرش رو آورد جلو و گلوم رو بوسید و گفت:

- قهر نکن خانوم کوچولو، بد می بینی ها!

- برو بابا.

- جوجوی من ببینمت. آخی، قهر کردی؟

- ولم کن، می خوام برم لباس بپوشم.

به سر تا پام نگاه کرد و با شیطنت خاصی گفت:

romangram.com | @romangram_com