#سفید_برفی_پارت_255
- به خدا اگه کار نداشتم پیشت می موندم، ولی الان باید برم پیش شهریار.
یه دفعه لبش رو گاز گرفت و سرش رو انداخت پایین.
لبخند کوچکی زدم و گفتم:
- برو، نمی خواد نگران من باشی. حالم یه کم بهتره. خوش بگذره خانوم!
صورتش رو بوسیدم و رفتم سمت اتاق.
تارا با صدای بلندی گفت:
- اگه کاری داشتی زنگ بزن.
بلند خندیدم و گفتم:
- فکر نکنم گوشیت روشن باشه.
داد کشید:
- گلیـــــــــا!
- زهرمار! پاشو برو دیگه، دیرت می شه.
از جاش بلند شد و با حالت قهر رفت سمت در.
داد کشیدم:
- اگه وقت شد سلام برسون.
تا بخواد سمتم بیاد سریع رفتم توی اتاق و در رو بستم.
تارا داد زد:
- خیلی بی شعوری گلیا.
بعد در سالن رو کوبید به هم و رفت. آروم خندیدم، دیوونه! کمرم همچنان درد می کرد ولی حالم بهتر شده بود. خیلی تشنم بود. از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی آشپزخونه. با بهت به کنار ماشین لباس شویی نگاه می کردم. ملحفه ی خونی روی زمین افتاده بود. حتما توهان انداخته بودش اینجا. ملحفه رو از روی زمین برداشتم و بهش خیره شدم. این یادگاری بهترین شب زندگیم بود! آروم تاش کردم و گذاشتمش توی کمدم. می خواستم بعدا خودم بشورمش و یادگاری نگهش دارم. وقتی از اینجا رفتم، می تونستم ببینمش و یاد دیشب بیفتم. بدون این که آب بخورم روی تخت دراز کشیدم.
آخ خدا کمرم!
احساس سنگینی می کردم. مثل این که تو یه جا زندانی شدم. چشمام رو باز کردم و با تعجب به دست توهان که دور کمرم حلقه شده بود نگاه کردم. این کی اومده بود که من نفهمیدم؟
حس خوبی داشتم. چقدر آغوشش گرم و لذت بخش بود. من واقعا نمی فهمم آهو چه طوری تونسته به توهان خیانت کنه! اون هم با کی؟ با یه عوضی مثل سیامک!
سعی کردم بدون این که بیدار بشه از جام پاشم ولی نمی شد. این قدر محکم بغلم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم. آروم دستش رو بلند کردم که یه دفعه محکم تر بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت:
romangram.com | @romangram_com