#سفید_برفی_پارت_254


آروم خندید و اشکاش رو پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت:

- نباید بهت می گفتم. اگه توهان اون چیزای مسخره رو بهت می گفت، بعد حرف منو اون دو تا می شد و تو فکر می کردی من دارم چاخان می کنم.

- تو واقعا شهریار رو دوست داری؟ آره؟

- آره خیلی. اون تمام زندگیمه، برای همین وقتی می گی عاشق توهان شدی می فهمم چی می گی! برای همینه که گریه می کنم. برای همینه که می خوام ازت عذر خواهی کنم! گلیا ازت معذرت می خوام. من فکر می کردم توهان عاشق تو می شه، بعد تو عاشق اون، بعدشم که بادا بادا مبارک بادا، ایشالله مبارک بادا!

آروم خندیدم. چه فکرای خنده داری.

تارا لبخند غمگینی زد و گفت:

- می دونم الان به نظرت آدم خیلی بدی هستم که تو رو قربانی این ماجرا کردم، ولی گلیا! به جان مادرم، به جان شهریار که اگه نباشه منم نابود می شم، نمی خواستم این طوری بشه. من فکر نمی کردم...

- بس کن تارا. دیگه مهم نیست. کاریه که شده! نمی خوام افسوس چیزی رو بخورم که دیگه... بی خیال. تارا دارم می میرم.

انگار تازه متوجه حالم شد. سریع اومد طرفم و کمکم کرد بشینم.

با نگرانی گفت:

- چت شده گلیا؟ خوبی؟

- کمرم!

سریع رفت توی آشپزخونه و بعد از پنج دقیقه با یه بسته قرص و یه لیوان آب اومد کنارم و آب رو داد دستم و گفت:

- بیا این قرص حالت رو یه ذره بهتر می کنه.

قرص رو ازش گرفتم و لیوان آب رو سر کشیدم.

تارا کنارم نشست و گفت:

- گلیا چرا وقتی بهم زنگ زدی داشتی اون طوری گریه می کردی؟ مطمئنم به خاطر اتفاق دیشب نبود.

- حالم خیلی بد بود، زنگ زدم به توهان یه زن جواب تلفنش رو داد. یهو قاطی کردم.

- دیوونه! حتما مطب بود اون خانوم هم خانوم ساغری بوده، منشی توهان! معمولا وقتی سر توهان شلوغه خانوم ساغری گوشیش رو جواب می ده.

ته دلم داشتم از خوشحالی می ترکیدم. حتی فکر این که توهان با زن دیگه ای بود داشت دیوونم می کرد. ته دلم قربون صدقه ی تارا می رفتم که از نگرانی در آورده بودم.

تارا که انگار فهمیده بود دارم از ذوق می ترکم، با صدایی که خنده توش موج می زد گفت:

- گلیا می خوای بریم دکتر؟ مادر یکی از دوستام پزشک زنانه، می خوای بریم...

- نه تارا جان مرسی. من استراحت کنم خوب می شم.

romangram.com | @romangram_com