#سفید_برفی_پارت_245
- من از صدا تا دکتر ماهرترم، خودم بلدم!
ضربان قلبم تند شد و منظورش رو فهمیدم.
دستش رو آروم فشار دادم و با صدای لرزونی گفتم:
- توهان...
- چیه؟ می ترسی؟ می ترسی دستت رو بشه؟ مگه نمی گی سالمی؟ پس از چی می ترسی؟ مگه من شوهرت نیستم؟
تن صداش هر لحظه بلندتر می شد:
- مگه تو زن من نیستی؟ مگه من حق ندارم با زنم رابطه داشته باشم؟ مگه تو پاک نیستی؟ مگه سالم نیستی؟ پس از چی می ترسی؟ ها؟ جواب بده!
فقط بهش نگاه کردم. می خواستمش، جسمش و قلبش و اعتمادش و...
باشه اگه اون می خواست باشه. آره می ترسیدم، ولی علتش رسوا شدن نبود. شایدم بود، رسوا شدن دلم!
به چشماش خیره شدم و آروم لبخند زدم. با تعجب نگاهم می کرد، انگار باور نداشت من پاکم. عیب نداره بهش ثابت می شد. دستش رو محکم فشار دادم.
با صدای آرومی گفت:
- گلیا؟
این دفعه صداش غمگین نبود، متعجب بود و پر از سوال!
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفتم:
- مگه همین رو نمی خواستی؟ مگه نمی خوای بهت ثابت بشه؟ مگه نمی خوای باور کنی؟
دو طرف صورتم رو با دستاش گرفت و گفت:
- مطمئنی؟
هیچی نگفتم و فقط بهش خیره شدم. چه قدر این چشم ها رو دوست دارم. این چشمای طوسی خمار رو. چه قدر قرمزی چشماش برام دلنشین بود. سرش رو آورد پایین و آروم لبام رو بوسید. نرم شده بود. حس می کردم که آروم شده، حس می کردم که داره باورش می شه و همین رو می خواستم، درست شد!
دستم رو گذاشتم پشت کمرش و همراهیش کردم. دوستش داشتم، خیلی دوستش داشتم. چه قدر با چند لحظه پیش فرق داشت. چه قدر آروم و مهربون شده بود.
آروم هلم داد سمت دیوار و روم خم شد و به آرومی پیشونیم رو می بوسید. قلبم به شدت می زد، حس می کردم همین الان قلبم از سینه ام به بیرون پرواز می کنه.
صداش زدم:
- توهان!
انگار نمی شنید چی می گم. دستش رفت سمت شونه هام . چشمام رو بستم. نگاه خیره اش رو روی صورتم حس می کردم. دستاش رو گذاشت روی گونه هام و شروع کرد به بوسیدن لبام. سینه ام سریع بالا و پایین می رفت و نمی دونم صدای قلب خودم بود که تاپ تاپ می زد یا قلب توهان.
romangram.com | @romangram_com