#سفید_برفی_پارت_244
چشماش قرمز بود، ولی مثل همیشه نبود. انگار حالش خوب نبود. یه قدم اومد سمتم.
دوباره صداش کردم:
- توهان، توهان بذار حرف بزنیم. توهان من که...
دستش رو گذاشت روی لبش و گفت:
- هیش هیچی نگو! هیچی نمی خوام بشنوم. فقط خفه شو!
- تو...
داد کشید:
- خفه شو!
سرم رو انداختم پایین. خدایا کمکم کن راضیش کنم.
بغضم رو قورت دادم و گفتم:
- خفه نمی شم. دیگه نمی خوام خفه بشم، می خوام حرف بزنم، می خوام از خودم از پاکیم از نجابتم دفاع کنم. برای چی باید خفه بشم؟ اصلا تو می فهمی چی می گی؟ من اگه می خواستم با اون مرتیکه ی نکبت رابطه داشته باشم زنگ نمی زدم به تو که پاشی بیای من رو نجاتم بدی.
- آره، این هم نقشه بود. می خواستی من رو خر کنی؛ منم که کلا احمقم و نمی فهمم! فکر کردی نفهمیدم می خواستی اعتمادم رو جلب کنی تا با اون مرتیکه هر غلطی که می خوای بکنی؟ گاگولم نه؟ نمی فهمم آره؟
- توهان چی می گی؟ این چرت و پرت ها رو از کجا آوردی؟ کی این ها رو توی مغزت پر کرده؟
اومد طرفم و گفت:
- اگه دروغه ثابت کن!
داد کشید:
- نشونم بده که اشتباه می کنم!
دیگه نمی ترسیدم. از مردی که جلوم ایستاده بود نمی ترسیدم. هرچه قدر احمق و بداخلاق بود، باز هم دوستش داشتم. مردی که جلوم ایستاده شوهرمه و من از شوهرم نمی ترسم. یه قدم رفتم سمتش.
دستم رو دراز کردم و گذاشتم روی دستش و گفتم:
- توهان به خدا قسم به خاک خشایار که تمام زندگیم بود و رفت، قسم به بچه ای که حالا تنها یادگار برادرمه قسم، حتی اگه برای یک دقیقه قرار باشه زنت باشم، توی اون یک دقیقه حتی نگاهم سمت مرد دیگه ای نمی ره. چه تو شوهر واقعیم باشی، چه نباشی! توهان این یه سالی که قرار گذاشتیم باهم زندگی کنیم چه خوب چه بد، چه قابل تحمل چه غیر قابل تحمل، چه زشت چه زیبا هرچی که باشه من حق ندارم به شوهرم خیانت کنم. توهان من هیچ وقت خیانت کردن رو یاد نگرفتم، چون همیشه نرگس و خشایار کنارم بودن و فکر نکنم هیچ وقت حتی برای یک دفعه هم که شده به خیانت فکر کرده باشن. من از اون ها یاد گرفتم، من با اون ها بزرگ شدم. توهان بیا بریم دکتر، بیا بریم پزشک قانونی، اون جا بهت ثابت می شه. مگه نه؟ توهان من هر چی باشم هر چه قدر هم بد باشم، هر چه قدرم لجباز و خودرای باشم، نامرد نیستم! خیانت نامردیه محضه و من نامرد نیستم توهان. بیا بریم دکتر.
- دکتر؟
- آره، مگه نمی خوای بهت ثابت بشه؟ تو که به من دست نزدی، پس بیا بریم دکتر تا باور کنی.
دستم رو فشار داد. یه قدم دیگه اومد سمتم و رو به روم ایستاد، فقط چند سانت باهم فاصله داشتیم. خیلی جالبه که نمی ترسم و هیچ احساس ترسی هم ندارم. دیگه از دادهای توهان نمی ترسم، دیگه از چیزی که قراره بشنوم نمی ترسم. انگشت شصتش رو گذاشت روی چونم و با صدای خش داری که غم توش موج می زد گفت:
romangram.com | @romangram_com