#سفید_برفی_پارت_243


- شاید خیلی عذاب کشیده باشم، ولی حداقل می خوام به قولی که به خودم دادم عمل کنم. من می خوام بجنگم، برای عشقم بجنگم!

ساعت از ده شب گذشته بود. صدای شکمم رو می شنیدم. گرسنه بودم ولی حتی فکر غذا خوردن هم به سرم نمی زد. واقعا من مونده بودم با این کار خدا! آخه بگو خدایا، خداوندا، چرا به این بشر اندازه ی، ببخشیدا خر عقل ندادی؟! آخه من بهش زنگ زدم، چرا فکر می کنه داشتم از بوسه های نفرت انگیز سیامک لذت می بردم؟

دستم رو گرفتم جلوی صورتم و به حالت گریه بلند گفتم:

- ای خدا چرا من رو نمی کشی؟

خاله اومد دم در و با صدای بلند و نگرانی گفت:

- گلیا جان خوبی؟ اتفاقی افتاده؟

با صدای بغض داری گفتم:

- آره خاله خوبم.

- عزیزم من باید برم، ولی نمی دونم با تو...

- خاله برین نگران نباشین.

- گلیا تو توهان رو درست نمی شناسی، اون الان از هیولا بدتره!

- خاله برین، من می تونم آرومش کنم. تنها باشیم بهتره، برین!

- باشه. پس اگه اتفاقی افتاد حتما به من بگیا.

- چشم. برین، ممنون.

سرم رو گذاشتم روی پاهام و چشمام رو بستم. کم کم داشت خوابم می گرفت. نمی خواستم بخوابم، ولی...

با صدای کوبیده شدن در از جام پریدم. گردنم به شدت درد می کرد، بدنم خشک شده بود.

به ساعتم نگاه کردم. یک ربع به دو بود. دستگیره ی در رو فشار دادم. قفل بود، ای خدا، حتما توهان بود دیگه.

باید نقشه ام رو شروع می کردم. به زور از جام بلند شدم و محکم به در کوبیدم. صدای مشت هام توی سکوتی که بود می پیچید.

با پام کوبیدم به در و داد کشیدم:

- در رو باز کن توهان. باز کن احمق، بذار باهم حرف بزنیم. توهان اذیت نکن. در رو باز کن بی مغز!

یه دفعه صدای چرخیدن کلید رو شنیدم. از ترس دو سه قدم عقب رفتم. توهان با آرامش خاصی در رو باز کرد.

آروم صداش کردم:

- تو... توهان.

romangram.com | @romangram_com