#سفید_برفی_پارت_242
- چی؟ خاله چی می گین؟
- سیامک به توهان گفته که تو مدت هاست باهاش رابطه داری. سیامک گفت که شما عاشق همین و می خواین دست...
- بس کنین خاله. من اگه همچین کاری قرار بود بکنم به توهان زنگ نمی زدم. خاله به خدا...
- گلیا هیچی نگو، من از چشمات می فهمم تو چی می خوای بگی. می فهمم که راست می گی و تو باید توهان رو راضی کنی. اگه اون راضی نشه خیلی برات بد می شه گلیا! از صبح اومد پیشم و گفت که بیام اینجا. گفت اگه در اتاق رو باز کنم...
- توهان در رو قفل کرده بود؟
- آره، ولی من که می دونم تو راست می گی.
- خاله؟
- بله گلیا جان؟
- خاله آخه من قبل از این که اون عوضی اذیتم کنه به توهان زنگ...
- گلیا، توهان وقتی اسم خیانت رو می شنوه منطق یادش می ره. یادش می ره که باید همه چیز رو در نظر بگیره. فقط عصبی می شه، فقط اون چیزی رو که دیده قبول می کنه! می دونی چی دیده؟ دیده یه مرد که ازش نفرت داره، داره عاشقانه و خیلی گرم زنش رو می بوسه. این برای توهان یعنی مرگ! حالا بیا بیرون، بریم یه چیزی بخوریم.
- نه، نمیام!
- آخه چرا؟
- مگه توهان نگفته نباید در اتاق رو باز کنین؟ مگه نگفته من حق ندارم بیام بیرون؟ باشه پس نمیام. من بی گناهم، پس ثابت می کنم ربطی به من نداره.
ته دلم زمزمه کردم:
- حتی اگه توهان شوهر واقعیم نباشه!
- گل...
- خاله لطفا برید بیرون و در رو قفل کنید. من باید به توهان ثابت کنم. من به تارا قول دادم کمک کنم، نه این که وضع رو خراب تر از این بکنم.
- چه قولی؟
- بعدا شاید بفهمید. پس الان در رو قفل کنید و به توهان هم نگید من و شما باهم حرف زدیم.
خاله پیشونیم رو بوسید و گفت:
- از ته دل آهو و سیامک رو نفرین کردم. نفرین کردم تا خدا جوابشون رو بده.
سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
سرم رو گرفتم بالا و آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com