#سفید_برفی_پارت_233


فریاد کشید:

- لامذهب بفهم! می دونی چقدر برام سخت بود. می دونی شب عروسیشون حس مرگ داشتم؟ می دونی اون شب تا صبح به خونه ی خشایار زل زده بودم؟ می دونی چه حسی داشتم وقتی فکر می کردم زنی که عاشقشم الان تو بغل بهترین دوستمه؟ می فهمی؟ اون روزی که بهم گفت عاشق نرگس شده تمام دنیا رو سرم خراب شد. حالیته چی می گم؟ فکر کردی شونزده سال ساکت موندن کم دردیه؟ من فقط چهارده سالم بود! الان سی سالمه و هنوزم همون عشق رو دارم. تو تمام این مدت یه دفعه به نرگس نگاه کردم. همیشه حس کردم خواهرمه. همیشه گفتم زن برادرمه.

دستم رو بردم بالا و محکم کوبیدم به صورت طاها. با صدای آرومی گفتم:

- حالم ازت بهم می خوره.

هوای خونه داشت خفم می کرد. نمی تونستم درست نفس بکشم. سریع رفتم بیرون.

بغضم شکست. با سرعت می دویدم سمت خیابون. باورم نمی شد! اشکام رو صورتم می ریخت. خشایار، داداشی، طاها داداشم بود! اون به زن تو چشم داشت! خدا!

دستم رو برای اولین تاکسی که می اومد، بلند کردم و داد زدم:

- دربست؟

سوار شدم. بلند بلند هق هق می کردم و دماغم رو بالا می کشیدم. راننده بسته ی دستمال رو جلوم گرفت و گفت:

- بفرمایید آبجی.

- ممنون.

چشمام رو پاک کردم و با صدای خش داری گفتم:

- کرایتون چقدر می شه؟

- قابل شوما رو نداره.

- بفرمایید لطفا.

- ما خودتون رو می خوایم، چه نیازی به پول هست؟

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

- منظورتون چیه آقا؟

- یه چند تا از رفیقامم هستن. بریم خونه؟

داد کشیدم:

- نگه دار عوضی! آشغال کثافت، نگه دار.

- خوب خانوم چرا عصبی می شی؟ یه پیشنهاد بود.

- خفه شو عوضی، نگه دار بهت می گم.

romangram.com | @romangram_com