#سفید_برفی_پارت_232


- گلیا به نظرت یه بچه ی چهارده ساله می تونه عاشق بشه؟

- فکر نکنم. یعنی بچه ای به اون سن، از عشق و دوست داشتن چی می فهمه؟

- این داستانی که تعریف می کنم مربوط به یه بچه ی چهارده سالست. یه عشق بچگانه ولی بزرگ. آماده ای تا بشنوی؟

- آره، می خوام بدونم این بچه چه طوری عاشق شده.

- پس خوب گوش کن. یه پسر چهارده ساله با دوستاش توی کوچه بازی می کرده، یه دفعه یه وانت میاد توی کوچه. یه خانواده ای قرار بود تو یکی از خونه های اون کوچه زندگی کنن. حتما همونا بودن دیگه. یه دختر ده یازده ساله از پشت وانت می پره پایین. بچه هایی که توی کوچه بودن به بازیشون ادامه می دن، ولی چشم پسر رو دختره خیره می مونه. قلبش پسر محکم می زنه، بلند بلند! حس می کرد همین الان که قلبش از دهنش بزنه بیرون. خدایا این چه حسی بود؟ پسر نمی فهمه! بچه ی چهارده ساله چه می دونه عاشق شدن یعنی چی؟ این پسر یه رفیق فابریک داشت، یه رفیقی که از برادر بهش نزدیک تر بود، یه رفیقی که حاضر بود جونش رو برای اون یکی بده. ده سال گذشت. تو این ده سال پسر فهمید این حس چیه. فهمید از همون نگاه اول دلش لرزیده، فهمید عاشق شده ولی جرات نکرد به زبون بیاره. ترسید دختر هیچ حسی بهش نداشته باشه، ترسید مسخرش کنه. حتی به دوستشم این راز رو نگفت. یه روز بالاخره جراتش رو جمع کرد. با خودش گفت این که نمی شه من تا آخره عمرم به دختره نگم چه حسی بهش دارم! یا قبول می کنه یا نه! هرچه بادا باد. ته دلش به خودش امیدواری می داد که دختره صد در صد قبول می کنه. حداقل امیدش رو داشت ولی نمی خواست اول بره سراغ دختره. بهتر دید اول با دوستش مشورت کنه. می خواست بعد از ده سال رازش رو فاش کنه. وقتی رفت پیش دوستش قبل از این که بتونه حرفی بزنه داغون شد. دنیا روی سرش خراب شد. می دونی چرا؟ چون رفیقش بهش گفته بود که عاشق همون دختر شده. گفت می خواد از دختره خواستگاری کنه. گفت دختره رو خوشبخت می کنه! پسر نابود شد، شکست ولی حرف نزد. نمی خواست خوشی دوستش رو خراب کنه. دوستش با دختره ازدواج کرد. علی موند و حوضش. پسر تنها شد، داغون تر از قبل شد. ولی این که نمی شد! باید زندگی می کرد. شکست خورده بود ولی باید ادامه می داد. سعی کرد عشق دختر رو توی قلبش بکشه. سعی کرد نابودش کنه، ولی نمی شد. ریشه ی عشقش خیلی قوی بود.

تصمیم گرفت حالا که نمی تونه عشق رو ریشه کن کنه حداقل جلوی رشدش رو بگیره. به خاطر همین روی عشقش خاک ریخت تا خاموش بشه. عشقش هیچوقت خاموش نشد ولی شعله هاش کمتر شد. از اون به بعد دختر رو به چشم خواهرش نگاه کرد. براش سخت بود ولی سعی می کرد! خب تموم شد، نظرت چیه؟

به طاها نگاه می کردم. چی داشت می گفت؟ چرا این قصه برام این قدر آشنا بود؟ چرا حس می کردم می دونم دختره کیه؟ چرا دلم نمی خواست اون چیزی که فکر می کنم حقیقت داشته باشه؟

با صدای خش داری گفتم:

- طاها؟

- جانم خواهری؟

- بگو این چیزی که توی فکرمه اشتباهه! بگو دارم اشتباه می کنم!

- اون چیزی که داره تو ذهنت می چرخه حقیقت محضه.

نه، نه، نه، نه! اشتباه بود. اون پسر طاها نبوده، می دونم که طاها نبوده.

- گلیا سعی نکن خودت داستان رو بپیچونی. این داستان عشق منه. تو خوب می دونی عشقم کیه.

از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت طاها. این امکان نداشت، این غیر ممکن بود!

داد کشیدم:

- خیلی پستی طاها، خیلی عوضی هستی.

فقط نگاهم کرد. دستای مشت شدم رو به سینش می زدم و داد می کشیدم:

- کثافت، حالم ازت به هم می خوره! تو به زن خشایار چشم داشتی؟ تو عاشق نرگس بودی. ازت متنفرم طاها.

محکم به سینش می زدم و گریه می کردم. خدا این دیگه چه بدبختیه؟ خدا چرا بهم رحم نمی کنی؟ ضجه می زدم و به سینه ی طاها می کوبیدم.

دستام رو گرفت و داد کشید:

- بس کن گلیا.

- خفه شو، خفه شو کثافت. تو به زن داداش من...

romangram.com | @romangram_com