#سفید_برفی_پارت_231
- نمیرم، حالا برو استراحت کن.
نرگس از جاش بلند شد و با کمک طاها رفت توی اتاق. پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم رو به شونم تکیه دادم.
صدای طاها تو گوشم پیچید:
- حالت خوبه گلیا؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- آره عالیم، بهتر از این نمی شم! اصلا دارم توی خوشبختی دست و پا می زنم. داداشم مرده، چیزی نیست که! نرگس این جوری شده، مهم نیست خوب می شه! خودم داغونم، عیبی نداره بابا به جهنم...
- بس کن گلیا.
- بس کن، بس کن، بس کن! ای خدا چرا منو نمی کشی راحتم نمی کنی؟
طاها داد زد:
- خفه شو احمق! می دونی اگه تو نباشی چی می شه؟ همین نرگسی که می بینی فقط به امید تو و بچش زنده مونده. اصلا خود من؛ اگه تو نباشی دیگه به کی بگم خواهری؟ دیگه با کی درد و دل کنم؟ توهان چی؟ می دونی چقدر عذاب می کشه؟
توهان؟ آره ارواح عمش. اون از خداش من بمیرم و از شرم خلاص بشه.
طاها کنارم نشست و با بعض گفت:
- گلیا؟
- جانم؟
- حوصله داری باهات حرف بزنم؟
- چی می خوای بگی؟
- یه قصه، قصه ی یه عشق.
- توی این موقعیت؟
- آره، همین الان! چون دیگه خسته شدم، چون دیگه طاقت ندارم تو خودم بریزم، چون دیگه بریدم!
- بگو طاها. شاید این طوری یه دقیقه از فکر خشایار دربیام.
- یه قولی بده. قول بده تا آخره قصه گوش کنی و بعد حرف بزنی.
- قول می دم.
سرش رو انداخت پایین و شروع کرد.
romangram.com | @romangram_com