#سفید_برفی_پارت_234
ماشین رو نگه داشت. سریع پیاد شدم و رفتم توی پیاده رو.
مرده دنبال اومد و گفت:
- هوی خانوم، کرایت؟
- عجب عوضی ای هستی تو دیگه. کرایه هم می خوای؟
داد زد:
- آی مردم، ببینین چه طوری تو روز روشن می خواد پولم رو هاپولی کنه.
تا خواستم داد بکشم صدای توهان باعث شد سریع برگردم:
- چه خبره اینجا؟
با تعجب بهش نگاه می کردم. اینجا چه کار می کرد؟
اومد سمتون و رو به یارو کرد و گفت:
- چته؟ چرا هوار می کشی؟
- آقا می خواد پولم رو بالا بکشه.
توهان با تعجب بهم نگاه کرد.
- با صدای خش داری گفتم:
مرتیکه عوضی به من می گه بریم خونه، چند تا از دوستامم هستن!
رگ گردن توهان بیرون زد. با عصبانیت به مرده که نصف خودشم نبود نگاه کرد و خواست به طرفش حمله کنه که سریع پریدم جلوش و داد کشیدم:
- ول کن توهان! حالم بده، بیا بریم.
می خواست به زور پسم بزنه تا به مرده برسه. دوباره گفتم:
- توهان، جان گلیا بیا بریم. حالم بده به خدا.
مرده از ترس پا به فرار گذاشت. اشکام تند تند روی صورتم می ریخت.
با عصبانیت دستم رو گرفت و گفت:
- اینجا چه غلطی می کنی؟ مگه نگفتم دنبالت میام؟
- توهان به خدا حال و حوصله ندارم، اذیتم نکن.
romangram.com | @romangram_com