#سفید_برفی_پارت_210


- برو تو.

سرم رو برای شهریار تکون دادم. رفتم داخل خونه. خدا کنه دعوا نکنن! سریع رفتم توی سالن و شالم رو از روی سرم برداشتم. صدای در باعث شد به توهان که با خشم بهم زل زده بود نگاه کنم. با عصبانیت گفتم:

- چته؟ چه مرگته؟ مگه آدم ندیدی؟

- خیلی کثافتی، مثل بقیه.

- آره منم کثافتم، ولی به گرد پای عشقت نمی رسم.

- خفه می شی یا خفت کنم؟

- تو غلط می کنی. سگ کی باشی؟

- گلیا دهنت رو ببند.

- اگه نبندم؟

یقه ی مانتوم رو گرفت و چسبوندم به دیوار. ترسیده بودم ولی جیک نمی زدم.

- چی زر زر کردی تو؟

- ولم کن عوضی!

- وقتی کاری کردم که حالیت بشه من شوهرتم، اون وقت می فهمی که نباید سر به سر من بذاری!

- مثلا می خوای چه غلطی بکنی؟

- الان می فهمی خانوم کوچولو!

یه قدم اومد طرفم. نه، خدایا نه! می خواستم نشون بدم که نترسیدم، ولی می دونستم چشمام همه چیز رو لو می دن. سرم رو چسبوند به دیوار و خیره شد به چشمام. از چشماش آتیش بیرون می زد. دست و پا می زدم. نمی خواستم؛ این دفعه برام لذتی نداشت! حس می کردم قراره بهم تج*اوز بشه. برای یه لحظه لباش رو آورد جلوی صورتم اما سریع رفت عقب. دوباره اومد نزدیک و لباش رو روی لبام گذاشت. بعد از چند ثانیه رفت عقب. محکم با مشت می کوبیدم به سینش. پوزخندی زد و گفت:

- بزن، هر چقدر دلت می خواد بزن! می خوای جیغ بکش. هرکاری دلت می خواد بکن! امروز از دست من خلاص نمی شی، مطمئن باش!

دستش رو گذاشت روی صورتم. حس مرگ داشتم. بلند جیغ کشیدم. فقط خندید. دوباره لباش رو آورد جلو و شروع کرد به بو*سیدن لبام. سعی می کردم ازش جدا شم ولی در مقابل هیکل گندش هیچ شانسی نداشتم! دیگه چاره ای نمونده بود، باید غرورم رو می شکستم:

- توهان تو رو خدا، التماس می کنم ولم کن. توهان تو قول دادی!

- حالا کی غلط می کنه؟

- من، من! توهان ولم کن، تو رو جان مادرت ولم کن!

یه دفعه افتادم روی زمین. ولم کرده بود! خدایا شکرت.

بغض گلوم رو فشار می داد. نزدیک بود! نزدیک بود بدبخت بشم. بلوز بالا رفته ام رو پایین کشیدم. به توهان که با عصبانیت توی سالن راه می رفت نگاه کردم. داد کشید:

romangram.com | @romangram_com