#سفید_برفی_پارت_209


با تعجب به گوشیم نگاه کرد. صدای داد توهان باعث شد چهار ستون بدنم بلرزه:

- خونه ی اون کثافت چه غلطی می کنی؟

سریع تماس رو قطع کردم و به شهریار نگاه کردم.

- یا خدا، زلزله در راه است.

- چه کار کنم من؟

- بهتره تا عصبانی تر از اینی که هست نشده، بری خونه.

سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت در.

- گلیا نرو.

- چرا نرم؟ این الان منو می کشه خب.

- صبر کن لباس بپوشم، خودم می رسونمت.

- چی؟ می خوای خون به پا بشه؟

- نخیر، می خوام خون به پا نشه. اگه نیام خونت رو ریخته. من این روانی رو می شناسم! صبر کن برم لباس بپوشم.

از استرس ناخونام رو به کف دستم فشار می دادم. شهریار آروم خندید و گفت:

- آروم باش بابا، چته؟ نترس، تا وقتی من باشم کاریت نداره. در ضمن تو که کاری نکردی! کردی؟ پس الکی خودت رو عذاب نده.

می خواستم! می خواستم بهش فکر نکنم، می خواستم آروم باشم، ولی جدا از توهان می ترسیدم! از کتک هاش وحشت داشتم. می دونستم اگه دیوونه بشه کارم تمومه! هرچی به خونه نزدیک تر می شدیم دل شورم بیشتر می شد. مثلا می خواست چه غلطی کنه؟ من کاری نکرده بودم! پس غلط می کرد بخواد اذیتم کنه. با این حرف ها سعی می کردم به خودم دلداری بدم، ولی دریغ از یه کم امیدواری! تنها امیدی که داشتم شهریار بود. از ترس دستام می لرزید. بالاخره رسیدیم. با ترس به شهریار نگاه کردم. لبخندی زد و گفت:

- آروم باش، نترس کاریت نداره. تو کاری نکردی! هیچ اشتباهی از تو سر نزده. قول می دم کاریت نداشته باشه.

آروم از ماشین اومدم پایین. حتی منتظر نموندم که شهریار در رو برام باز کنه. زانوهام داشتن می لرزیدن، نمی تونستم درست راه برم. پشت شهریار ایستاده بودم. می دونستم کتک رو خوردم. غلط می کنه به من دست بزنه! مگه چه کاره ی من بود؟ گلیا خودت رو جمع کن، خجالت بکش. داری مثل بچه ها رفتار می کنی! غرورت کو؟ همونی که باهاش توهان رو زمین زدی؟ اون نمی تونه هیچ کاریت داشته باشه. اون خودش گفته که هیچ کدوم نباید توی کارهای اون یکی دخالت کنیم! با این حرف ها قلبم یه ذره آروم گرفته بود! شهریار زنگ در رو زد. به ثانیه نکشید که توهان اومد و با چشمای سرخش بهم نگاه می کرد.

حس می کردم هر لحظه امکان داره بهم حمله کنه. نگاهش رو از روی صورت من برداشت و به شهریار که با خونسردی بهش خیره شده بود نگاه کرد. دستش مشت شده بود. شهریار همون لحظه گفت:

- لازم نیست مثل دراکولا نگاهم کنی. ببین توهان، می دونی تارا رو بیشتر از جونم دوست دارم، پس الکی این بنده خدا رو اذیت نکن. فقط چندتا سوال از من پرسید. تا به حال یه بار بد به زنت نگاه نکردم! حالا هم برو تو. با ترس پشت شهریار قایم شده بودم که شهریار لبخندی بهم زد و گفت:

- اگه سوالی موند در خدمتم.

به توهان نگاه کردم. با خشم گفت:

- برو تو.

- توها...

romangram.com | @romangram_com